تبليغاتX
آرخش
شاهنامه پژوهی و فردوسی شناسی
 

 

ياهو

مجله مطالعات ايراني

دانشگاه شهيد باهنر كرمان

شماره 15، بهار 1388

 

آرش اكبري مفاخر

 

ديوان در متون پهلوی

 

چكيده

ديوان در متون پهلوي موجوداتي هستند ناديدني، ناپسودني و بدون تن كه هستي نداشته و در نيستي به سر مي­برند. آفرينش ديوان با آفرينش اورمزدي در دوران مينوي يكسان است. تركيب آفرينشي آنها عبارت است از اهريمنِ ديوان­ديو، سرديوان و ديوان كه سرچشمة ويرانگري و نابودي هستند. اين آفرينش اهريمني ضدِ آفرينش اهورايي است كه تركيب اورمزد، امشاسپندان و ايزدان را دربردارد. در متون پهلوي پس از ديوان­ديو و سرديوان از هزاران ديو– با نام و بي­نام- يادشده كه مي­توان آنها را در پنج گروه خدايان كهن، دشمنان و مهاجمين، ويژگي­هاي زشت انساني، انسان­هاي ناهنجار و عناصر ويرانگر طبيعت دسته­بندي كرد. بنا بر اين متون انسان از راه روان نيك و باورمندي به آيين مزديسنا در تن و روان خود با اين ديوان به مبارزه مي­پردازد. در پايان جهان نيز همة ديوان كوچك با نيايش­هاي سوشيانث از بين ­رفته و سرديوان توسط امشاسپندان نابودمي­شوند، اما ديو آز كه باقي­مانده يا به دست سروش كشته­­مي­شود و يا همراه با اهريمن ديوان­ديو به دوزخ افكنده­مي­شود.

كليدواژه

اهريمن، اورمزد، ديو، متون پهلوي.

 

مقــــدمه

بنابر آموزه­های مزديسنايی، ديوان نيز همانند اهريمن هستی ندارند و تنها دارای آفرينشی مينوی هستند(Dēnkard: 6.278؛ ارداويراف­نامه: 5. 7). اين آفرينش مينوی ديوان به دست اهريمن برابر است با آفرينش مينوی اورمزد در دوران نخست آفرينش؛ علاوه بر اين آفرينش ديوان آفرينشی در چارچوب مينوست که از دوران مينوی و آسمانی به دوران گيتيايی و زمينی گذرنمی­کند.

    بنابر گزارش دينکرد(6.E31c) يک اهورايی­کيش که پيرو آيين مزديسناست، بايد هر روز سه­بار خورشيد را نيايش کند، در اين نيايش­ها هستی ايزدان و نيستی ديوان را بر زبان آورده و بگويد: «به هستی ايزدان و نيستی ديوان بی­گمانم»(يادگار بزرگمهر: 4)[i].

    اگرچه ديوان هستی ندارند و حضور آنها در گيتی، ناديدنی، ناپسودنی و بدون تن و جسم است، اما ديوان سرچشمه­های زيان­کاری و ويرانگری به­شمار می­روند و آسيب­های بزرگی به آفرينش نيک و انسان وارد می­کنند. به همين دليل حضور ديوان در جهان به­عنوان يک حقيقت در دانش هستی­شناسی شناخته نمی­شوند، بلکه به عنوان پديده­ای در دانش انسان­شناسی و روان­شناسی مطرح هستند(234 Shaked, 1967:).

    کار اهريمنِ ديوان­ديو(Dēnkard: 7.2.43) که در برابر اورمزد قرار دارد، نابودگری در برابر آفريدگاری است(مينوی خرد: 62. 6؛ وزيدگی­های زادسپرم: 3. 5). هنگامی که اورمزد دست به آفرينش مينوی خود می­زند و امشاسپندان را می­آفريند، اهريمن نيز شش سرْديو در برابر امشاسپندان می­آفريند. کار اين ديوان وارونگی خويشکاری امشاسپندان است. اين شش ديو که از تاريکی آفريده شده­اند(بندهش هندی: 1)، نيروهای بزرگ اهريمن هستند(Dēnkard: 5.7.4).

سرْديوان

سرديوان به اندازة امشاسپندان شناخته شده نيستند، اما نظم و دشمنی آنها در برابر امشاسپندان در بندهشن(5.1) نمايان است. روشن­ترين توصيف از آنها در متن فارسی زردشتی صد در بندهش[ii] آمده­است:

.........................
...............................
.....................................

 

دريافت

بنا بر آموزه­های مزديسنايی در متون پهلوي، ديوان هستی ندارند؛ يعنی تنها موجوداتی مينوی هستند که می­توانند در طبيعت ويرانی به­بارآورند. همچنين در تن انسان نفوذ کرده و انديشة او را گمراه­ کنند. اهريمن که اين موجودات مينوی را زير فرمان خود دارد به ديوان­ديو مشهور است و پس از او شش ديو بزرگ؛ سرديوان قرار دارند. گروه بی­شماری از ديوان بزرگ و کوچک با ويژگی­های اهريمنی نيز زير فرمان آنها هستند.

   در متون پهلوی اين ديوان مينوی را که بدون تن و يا در تن موجودات اهورايی زندگی می­کنند، می­توان به پنج دسته تقسيم کرد:

     1) خدايان کهن

     2) مهاجمين، دشمنان و مردمان کشورهای همسايه.

     3) ويژگی­های زشت و اهريمنی انسان.

     4) انسان­های دارای ­ناهنجاری­های اخلاقی.

     5) عناصر ويرانگر طبيعت.

   اهوراييان با نيروهاي پاك و اهورايي در تن و روان خود با ديوان مبارزه­كرده و آنها را از بين مي­برند. در فرجام­شناسي ايراني در متون پهلوي، با خواندن نيايش­هاي ديني همة ديوان كوچك نابود مي­شوند. پس از آن هريك از امشاسپندان و ايزدان بزرگ با دشمن ديوي خود جنگيده و او را از ميان برمي­دارد. تنها ديو آز سرنوشت دوگانه­اي دارد؛ يا به دست سروش كشته مي­شود و يا با اهريمنِ ديوان­ديو به دوزخ افكنده­شده و براي هميشه در آنجا زنداني مي­شود.

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در جمعه دهم مهر 1388  |
 

 

ياهــــو

رستم و ايزد باد

 

دکتر نقيب نقوی-آرش اکبری مفاخر

مجله تخصصی زبان و ادبیات

دانشکده ادبیات و علوم انسانی

 دانشگاه فردوسی مشهد

 شماره ۱۶۲- پاییز ۱۳۸۷

 

 

 

چکيده

باد يکي از عناصر طبيعت است که در آغاز تنها عنصري نيک و اهورايي بوده، اما در مبارزة اهريمن با اهورا، به وسيلة اهريمن فريفته مي­گردد و به جنگ با اهورا برمي­خيزد. گرشاسپ با او مبارزه کرده و او را تسليم مي­کند. يکي از داستان­هاي پر راز و رمز شاهنامة فردوسي نبرد رستم و اکوان ديو است. اين نبرد بازماندة نبرد ايزد باد و ديو باد و همچنين نبرد گرشاسپ با باد اهريمنی می­باشد. اکوان ديو همانند اهريمن و ساير ديوان ويژگي نابودگري و همچنين ويژگي­هاي ديو بوشاسپ و ديو مرگ را دارد. برجسته­ترين ويژگي اکوان ديو سرعت شگفت­انگيزي است که او را به نماد ديو باد تبديل کرده­است. رستم با شمشير باد و اسب باد با اکوان ديو مبارزه مي­کند و او را همانند اهريمن نخست به بند کشيده و در پايان سرمی­برد. رستم در اين داستان نماد ايزد باد و زندگي است.

کليد واژه

دوگانگي، رستم، اکوان ديو، ايزد باد، ديو باد.

 

مقـــــدمه

دوگانگي يکي از بنيادهاي انديشة آريايي است. در گاهان(44. 5) اهورامزدا آفرينندة روشنايی و تاريکی، خواب و بيداری، بامداد و نيمروز و شبانگاه است. در اين سرود، اهورامزدا آفرينندة يگانه­ای است که دوگانگی­ها و اضداد را با هم آفريده­است. او آفرينش­های متضاد را به اين دليل آفريده تا در خدمت انسان باشند و فرزانگان نيز پيمان اهورامزدا را به ياد آورند.

    تاريکی و روشنی بازتابی از دوگانگی منش دو مينوی نخستين؛ انگره­مينو[i] و سپندمينو[ii] است که از اهورامزدا سرچشمه گرفته­اند. اين دو گوهر در منش، سخن، خواست، گروش، گفتار، کردار، دين و روان همداستان نبوده و در برابر هم قرار دارند(گاهان: 45. 2). اين دو مينوی آغازينِ همراه(توأمان)، دو نمايندة کامل برای بهتری و بدتری در انديشه، گفتار و کردار هستند(گاهان: 30. 3) و اين آموزه را بيان می­کنند که دوگانگی در دين زردشت، دوگانگی منشی است نه دو خدايی[iii].

    در هفت­ها(37. 1) اهورامزدا تنها آفرينندة راستی و روشنی است. او گياهان نيک و همة چيزهای خوب را آفريده­است. در اين سرود آفرينش تاريکی و بدی­ها از اهورامزدا جدا شده و احتمالا" اين انديشه وجود داشته که آفرينش تاريکی و بدی­ها به اهريمن بازمی­گردد. به هر روی انديشة دوگانگی منش نيک و بد به دوگانگی آفريننده و آفرينش دگرگون می­شود و اين انديشه در سراسر اوستای نو و متون پهلوی وجود دارد.

    پس از آفرينش، مبارزة بين خوب و بد شکل مي­گيرد. اين مبارزه علاوه بر انسان­ها به تمام عناصر طبيعت نيز سرايت مي­کند و طبيعت ساختار دوگانة اهورايي- اهريمني به خود مي­گيرد. عناصر طبيعت براي رسيدن به اين ساختار دوگانه، مراحلي را پشت سر می­گذارند تا اينکه يک عنصر از حالت يگانگي به دوگانگي رسيده و سپس به دو عنصر اهورايي و اهريمني دگرگون می­شود. در تحولي ديگر اين دو عنصر، از ساختار آسماني خود به ساختار زميني رسيده و به مبارزة بين خير و شر در زمين، در قالب مبارزة انسان­ها با يکديگر و يا با موجودات زميني دگرگون می­شوند. نمونة بارز اين دگرگوني­ها در اساطير ايراني، عنصر باد است.

 ايزد باد و ديو باد

 باد در اوستا ايزد جنگ است و يشت پانزدهم؛ رام يشت به ستايش او تعلق دارد. در اين يشت، باد، تنها عنصري نيک و اهورايي است که اهورامزدا او را مي­ستايد و به ياري او آفرينش اهريمن را درهم مي­شکند. باد آفرينش نيک را پاس مي­دارد(بند2-4). او ياريگر هوشنگ پيشدادي در از بين بردن ديوان است(بند8-9). همچنين ياريگر تهمورث در پيروزي بر همة ديوان و مردمان دُروند و جادوان و پريان است؛ تهمورث به ياري او اهريمن را به پيکر اسبي درآورده و سي سال بر او سوار شده و کرانه­هاي زمين را درمي­نوردد(بند11-13). علاوه براين، باد آرزوهاي جمشيد را برآورده مي­کند(بند15-17) و ياريگر فريدون در پيروزي بر اژي­دهاک است(بند23-25). باد همچنين گرشاسپ را ياري مي­کند تا کين برادر خود را بستاند(بند27-29) و به کيخسرو کاميابي مي­بخشد(بند31-33).

   باد همه جا با ديوان در ستيز است و خواست اهريمنان ازجمله آرزوي ضحاک مبني بر تهي­کردن هفت کشور از مردم را برآورده نمي­کند(بند 19-21)، اما در گذر زمان پس از آن که اهريمن نيرو مي­گيرد، در برابر اهورامزدا مي­ايستد و آفريدگان نيک اهورايي را از ميان برمي­دارد، سرانجام يکي از عناصر طبيعت که مورد هجوم اهريمن قرارمي­گيرد، باد نيک است.

    باد همراه با آتش و آب سهم بسزايی در گيتی دارد(Dēnkard: 5.19.15)[iv]. باد نيک در خدمت اهوراييان است. آفرينش­هاي اهورايي را مي­پروراند و از ديوان بيمناک است، اما در عين حال به توانايي و نيرومندي مي­وزد و زهري را که اهريمن در زمين و گياه آميخته است، از هم مي­درد. ديوان پس از نيک­کرداري باد در پي او مي­روند تا او را آلوده، سست و زخمي مي­کنند. باد از شتاب مي­افتد و تکه­تکه مي­شود. اهريمن در خطاب به ديوان هدف خود را از اين کار بيان مي­دارد: «اين باد را بميرانيد، اين باد چيرة دلاور هرمزد آفريده را؛ زيرا اگر شما باد را بميرانيد، آنگاه همة آفريدگان را ميرانده باشيد»[v](Bundahišn: 21a.2-5). پس باد اهورايي که به وسيلة اهريمن آلوده شده ديگر ياريگر اهورا در آفرينش نيک او نيست.

 در گردشي ديگر، يکي از پهلوانان اهورايي به نام گرشاسپ براي جبران اين شکست و بيرون کردن اهريمن و ديوان از باد نيک، اهورامزدا را ياري مي­کند. اهريمن براي فريب ايزد باد  در پيکر ديوي به نزد او مي­آيد(دستنويس م. او29: 1، 45). باد فريفتة اهريمن و ديوان مي­شود و مي­خواهد با طوفان جهان را زير و زبر کند(Dēnkard: 9.15.3). باد آنگونه مي­وزد که کوه­های سر راهش را به هامون تبديل می­کند(روايات داراب هرمزديار: 1/ 63/ 10؛ Peršian Rivāyats: 518.31)، همة درختان را ريشه­کن مي­کند وتاريکي مي­آورد. باد مي­خواهد گرشاسپ را هم از زمين بردارد، اما نمي­تواند. گرشاسپ بر او چيره مي­شود و از باد پيمان مي­گيرد که به زير زمين برود و فرمان اهورامزدا را مبني بر نگهداري آسمان و زمين اجرا کند(روايت پهلوي: ص30)[vi].

    تا اينجا باد تنها يک عنصر اهورايي است که به وسيلة اهريمن و ديوان فريفته مي­گردد و شکست مي­خورد. پس از اين  به ويژه در ادبيات نوين زرتشتي باد به عنوان دو عنصر اهورايي و اهريمني شناخته مي­شود: «استويهاد»[vii] واي بدتر، در برابر «رام»[viii] واي نيکو(Bundahišn: 5.1) قرار مي­گيرد.  بنابراين در نبرد دوگانه، با دو باد روبرو هستيم: ايزد باد که نگهبان هواي پاک است و اهورايي و سودبخش مي­باشد، آفريدگان اورمزد را مي­پايد و ياري مي­رساند. ديگري ديو هواي بد که با ديو مرگ يکي است، او که داراي يک هزار بيماري است(وزيدگی­های زادسپرم: 2، 19)، دشمن سهمگيني براي اهوراييان است و در فکر از بين بردن اهورا و آفرينش نيک اوست.

    در گردشي ديگر، نبردهاي دوگانة ايزد باد و ديو باد به شاهنامه راه مي­يابد که نمونه­ای از دگرگونی ايزدان به انسان است[ix] و بنياد داستان­هاي شاهنامه را پي­ريزي مي­کند. با توجه به اين مقدمه و مطالعه در داستان رستم و اکوان ديو اين پرسش پيش مي­آيد که :

    آيا نبرد رستم و اکوان ديو مي­تواند بازمانده­اي از نبرد ايزد باد و ديو باد باشد؟

 

نبرد رستم و اکوان ديو؛ نبرد ايزد باد و ديو باد

داستان از آنجا شروع مي­شود که روزي بزرگان و پهلوانان در دربار کيخسرو گرد آمده­اند كه ناگاه چوپان براي کيخسرو از دشت خبري مي­آورد:

................

.......................

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 ساختارشناسي حماسی- اسطوره­ای

 

ساختارشناسي حماسی- اسطوره­ای

 

داستان ديوان مازندران

 

آرش اكبري­مفاخر

چکیده مقالات

چهارمین انجمن ترویج زبان و ادب فارسی

دانشگاه تبریز ۲۱-۲۳ مرداد ۸۸

 

چكيده

اين مقاله ساختارشناسي حماسي­ـ اسطورهاي داستان ديوان مازندران را با توجه به پيشينه­هاي آن در متون اوستايي، پهلوي، سغدي و ... بررسي مي­كند.نخستين سرچشمه­هاي داستان ديوان مازندران در دو مرحلة ديوان مينوي و ديوان انسان­گونه در متون اوستايي و پهلوي شكل مي­گيرد. مهمترين منبع شكل­گيري ساختار حماسي اين داستان، بخشي از كتاب نهم دينكرد است كه در آن ديوان مازندران انسان­هاي غول­پيكري هستند كه دربرابر فريدون قرار مي­گيرند. ساختار حماسي ­دينكرد با گذر از داستان­هاي نريمان و ديوان مغرب، سام و نره­ديوان مازندران و رستم­نامة سغدي داراي گوهر اهريمني شده، انسان­هاي غول­پيكر به ديواني از تبار اهريمن دگرگون مي­شوند.

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 دژ بهمن

 

 

جشن­نامه استاد جلال خالقي مطلق

(فصل­نامه پاژ 4)

 

آرش اكبري مفاخر

 

       خاستگاه نام­گذاري دژ اهريمني بهمن در

 

شاهنامه

 

چكيده

اين مقاله به بررسي اين پرسش مي­پردازد: چرا نام دژي كه ساكنان آن از تبار اهريمن، ديوان و جادوانند و به اهريمن­پرستي مي­پردازند، به نام امشاسپند بهمن نام­گذاري شده­است؟

    بهمن نماد اهورامزدا و نخستين آفريدة مينوي اوست كه در برخي از سرزمين­هاي ايران باستان پرستش­گاه­هاي مخصوص داشته و مراسم ويژه­اي در ستايش او انجام مي­شده­است. اين پرستش يادآور مراسم يزيدي­ها در بزرگداشت ملك­طاوس(عزازيل/ شيطان) است. آنها ملك­طاوس را نخستين فروزة خداوند و نمادي اهريمني پنداشته، از روي ترس براي او آيين­هاي پرستش به جاي مي­آورده­اند. علاوه بر آن با توجه به پيوند ميان مرگ و بهمن در گاهان و نيز اهريمن­زدايي از نام دژ بهمن و دگرگوني آن به بتكده در متون بنيادي پهلوي مي­توان به اين فرضيه رسيد كه در روزگاراني مردم بهمن را عنصري اهريمني پنداشته و مي­پرستيده­اند كه نمونه­اي از اين پندار در داستان دژ بهمن در شاهنامه باقي مانده­است.

كليدواژه

بهمن، دژ بهمن، اهريمن، اهريمن­پرستي، ملك­طاوس.

 

 

*******************************

دومين همايش ادبيات كودك

دانشگاه شيراز

 

  شاهنامه در گذر از اسطوره به قصه

 

براي كودكان

 

 آرش اكبري مفاخر

رقيه شيباني­فر

دانشجوي دكتري زبان و ادبيات فارسي

دانشگاه فردوسي مشهد

 

اين مقاله به بررسي چگونگي استفاده از شاهنامه براي كودكان امروز بر پاية تفكر نظري «شاهنامه در گذر از اسطوره به قصه» مي­پردازد. بنياد شاهنامه كه دوره­اي از تاريخ اساطيري ايران را دربردارد، بر بستري از اسطوره­هاي ايراني فراهم آمده­است. اين اسطوره­ها با گذشت روزگار به تمثيل­هايي در شاهنامه دگرگون شده و ويژگي­هاي مثبت و منفي خود را در رمزها، رازها، نمادها و پيام­هاي داستان­ها به جا گذاشته­اند كه بيشتر اين آموزه­هاي اسطوره­اي، منفي بوده و با دنياي كودكان همخواني ندارند، بنابراين بهتر است براي انتقال شاهنامه به كودكان ويژگي­هاي منفي اسطوره را از داستان­هاي اين كتاب كنار گذاشته و آن را با ويژگي­هاي مثبت قصه جايگزين نمود و برش­هاي داستاني را در ساختار داستان كوتاه به شيوه­اي هنري و ادبي با زباني ساده و گويا به كودكان عرضه­كرد.

كليدواژه

شاهنامه، كودكان، اسطوره، قصه، داستان كوتاه.

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در جمعه یکم خرداد 1388  |
 دیوان در اوستا و فارسی باستان

ياهو

 

ديوان در متون اوستايی و فارسی باستان

 

آرش اکبری مفاخر

 

 

مجله مطالعات ايراني

شماره 14، زمستان 1387

 

چکيده

شناخت ديوان يکی از بنيادهای دين­­پژوهی و اسطوره­شناسی ايرانی است. در اين مقاله به بررسی جايگاه ديوان در متون اوستايی و فارسی باستان پرداخته شده­است. در اين متون، ديوان، نام دسته­ای از خدايان کهن آريايی است که توسط مردم ايران پرستش می­شده­اند. زردشت در آموزه­های گاهانی نخست اين خدايان کهن را رد کرده، از شايستگی پرستش پايين می­کشد و سپس از آنها چهره­ای منفی ارايه می­دهد. در هفت­ها نامی از اين خدايان نيامده­است، اما اين انديشه در اوستای نو و سنگ­نوشتة خشايارشا ادامه­می­يابد.

     در اوستای نو ديوان را می­توان به پنج دستة کلی بخش­کرد:

1) خدايان کهن که در يکی از سنگ­نوشته­های خشايارشا هنوز به عنوان خدايان پرستش می­شوند. 2) مهاجمين، دشمنان و مردمان کشورهای همسايه. 3) ويژگی­های زشت و اهريمنی انسان. 4) انسان­های دارای ­ناهنجاری­های اخلاقی. 5) عناصر ويرانگر طبيعت.

ديوان يا سرنوشتی همانند اهريمن دارند؛ به دوزخ رانده­می­شوند و يا سرنوشتی انسان­گونه دارند؛ با آنان همانند دشمنان­ شکست­خورده رفتار می­شود.

کليدواژه

ديو، اوستا، فارسی باستان، اهريمن، زردشت.

 

مقــــدمه

شناخت ديوان به عنوان بخش بسيار مهمی از جامعة مزديسنايی، يکی از بنيادهای دين­شناسی ايرانی و نيز از بنيادهای پژوهش در فرهنگ، اساطير و ادبيات ايران­زمين است. اين موضوع در هر برهه­ای از زمان و مکان در ادبيات ايران قابل پژوهش است.

    روند حضور ديوان را در ادبيات ايران برای شناخت شاهنامه می­توان به چهار دورة کلی تقسيم کرد. بررسی دوره­های پيشين باعث می­شود تا مطالعه و بررسی دوره­های ديگر به خوبی انجام پذيرد. اين دوره­ها عبارتند از:

1)     دوران آريايی و هند و ايرانی

2)     از آغاز اصلاحات زرتشت تا پايان پادشاهی هخامنشيان

3)     از پادشاهی اسکندر تا پايان پادشاهی ساسانيان

4)     از ورود اسلام به ايران تا پايان دورة حماسه­های ملّی

آنچه اين چهار دوره را به يکديگر پيوند می­دهد، حضور ديوان در آن­هاست. در هريک از اين دوره­ها تصورات خاص و ديدگاه­های گوناگون و متفاوتی دربارة ديوان وجود دارد.

    اين نوشته به بررسی جايگاه ديوان در دورة دوم برپاية متون اوستايی و سنگ­نوشته­های دوران هخامنشی می­پردازد. ......

..............

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 سیاوش و سیتا

 

سیــاوش و سیتا

 

«اگر کوه آتش بود بسپرم» این سخنی است که سیاوش، در برابر شاه بر زبان می راند، او با تمام هستی و نیروهای مینوی و گیتیایی،  درونی و بیرونی، جان بر دست است تا از کوه آتش بگذرد، به خاطر آنکه بگوید: او راست می گوید، او پاک است و می خواهد از نو، دوباره زندگی را آغاز کند.

          آتش، نه تنها او را نمی سوزاند، بلکه فرشته ی آذر او را با آتش می شوید، آن گونه که آب می شوید و گذشتن از آتش رویشی دیگر است.

 

          دو کوه هیزم در دشت فراهم می آید، در آن ها آتش می زنند. نخست از دود آتش، انگاری در نیمه ی روز، شب می آیدو پس از زبانه کشیدن آتش، زمین روشنتر از آسمان و خورشید می گردد که مژده ی آزادی سیاوش است.

          آسمان و زمین نیز، یاریگر سیاوش هستند و او را همانند دانه ای می پندارند، زمین او را در خود می گیرد و آسمان بر او می بارد، تا که او دوباره ببالد و سر بر آورد.« آسمان پایدار چون جامه ای بر بالای روان ِ  پاک ِ ایزدی ِ » (گات ها؛ 5،30) سیاوش و زمین نیز چون مادری، تن او را در بر می گیرد و این یادآور « نخستین ازدواج مقدس آسمان و زمین » (رساله در تاریخ ادیان، ص 237) است که فرزند خود را می پایند، تا آنکه سیاوش با آزادی روان و آبادانی تن، از آتش به در می آید.

          گذشتن سیـاوش از آتش، گذشتن یک پهلوان نیست بلکه روان یک ملّت وفرهنگ آن هاست که بُن مایه ی باور و ایمان آنها را، درهزاره های گمشده ی روزگاران به نمایش می گذارد. گذشتن از آتش،  درخود نمادهای نهفته ی روزگارن دیرین سپیده دم زندگی را، با خود دارد. از جمله: « گذشتن از آتش بدون سوختن، نشانه ی فراتر رفتن از شرایط انسانی است.» (اسطوره، رویا، راز، ص 67) و «بیش از همه بر پایه ی این تصور بوده است که شاه یا شاهزاده را با درخت برابر می دانسته اند.» (تخت، کیهان و درخت زنـدگـی در شاهنــامه، ص 163) و بر پایه ی همین اندیشه است که سودابه سیاوش را «درخت پرستش» می­خواند:

 

همه روی پوشیدگان راز مـهر  پرازخون دلست وپرازآب چهر

نمـــازش بــرند و نثـار آورند        « درخت پرستش » ببار آورند

                                           (شاهنامه؛ 3/ 14/ 47- 146)

 

           نمونه ی برجسته ی دیگر گذشتن از آتش، با یادمان های دیرین و ناب بشری، اسطوره ی «سیتا»، دراساطیرهند، درحماسه های «رامایانا و مهابهارت» می باشد.

سیتا، زن راما است،  در سفری در چنگال غولی گرفتار می آید و او را زندانی می کند، امّا در پایان جنگی، راما، سیتا را از بند رها می سازد، امّا صحنه ی دل گدازی پیش می آید. راما گمان میبرد که سیتا در زمان زندانی بودن در نزدغول، پاک و دست نخورده باقی مانده است و او را از خود می راند. واو برای فریاد کشیدن پاکی خویش، باید از آتش بگذرد:

 

«رام اشارت کرد تا همه هیزم بسیار یکجا کردند و بعد از آن آتش عظیم افروختند که شعله ی آن چندین کروه می رفت، پس سیتا به کناره ی آن آتش آمده گفت که ای آفتاب و ای ماهتاب و ای شب و روز و ای آسمان و زمین و جماعتی که در آن ها ساکن اند گواه من باشید که اگر من به غیر از رام دیگری را به خاطر گذرانیده باشم از شما آن می خواهم که از آفریدگار در خواست کنید که این آتش مرا بسوزد.

          پس سیتا پای رام  بوسیده، بعد از آن زمین را بوسید و گفت که خداوندا تو از ظاهر و باطن بنده ها اطلاع داری اگر من آن چه می گویم راست است مرا از این آتش نگاه دار و اگر خلاف می گویم مرا در این آتش بسوزان.

          این بگفت و متوجه آتش شد همان زمان آتش چنان سرد شد که میمونان که برگرد آتش بودند از سردی رو به گریز نهادند و همه بر پای سیتا افتادند. سیتا از آن آتش به سلامت بدرآمد.» (مهابهارت، ج1، دفترسوم، ص 401).

          پس از این آزمایش، بازهم رام به سیتا پاک دل نمی گردد و فرشته ی آب و باد و آتش بر پاکی سیتا گواهی می دهند. در روایت دیگری سرنوشت سیتا این گونه آمده است.

 

«راما دستور می دهد ملکه را به جنگل برده، رهایش سازند. سیتا نزد راهبی که او را در فزش می پذیرد، دو فرزند توام به دنیا می آورد. پس از رمانی دراز، راما فرزندان خود را باز می شناسد وپشیمان از کرده ی خویش، می خواهد سیتا را با خود ببرد، ولی به درگاه ِ « خدای زمین » ماتجی می شود و زمین از هم شکافته، او را در خود پناه می دهد.» (رامایانا).

 

          بوسیدن زمین به وسیله ی سیتا یادآور راز گویی سیاوش با خاک است:

 

نخست آفرین کردوبررش نماز          زمانی همی گفت با خاک راز

                                               (شاهنامه؛ 3/ 12/ 109)

 

          در اینجــا روان سیــاوش، به یـاد مـادرش افتــاده است که زمانی برروی این خاک گام از گام بر می داشت و سیاوش با زمین نخستین مادر خویش، راز گویی می کند، این پندار سیاوش، با پناه بردن کیخسرو به دامن مادر خویش، از راه غاری و در زمین پنهان شدن، به اوج خود می رسد و پندار بوسه ی سیتا از زمین با پناه گرفتن او در دامن زمین به اوج خود می رسد.

 

          در اسطوره های سیتا و سیاوش، ما با نمودهایی از ناخودآگاه بشری روبه رو هستیم، ریشه و سرچشمه ی این داستان ها به زندگی کشاورزی انسان ها بر می گردد، که آنها زندگی آدمی را نیز همانند گیاه می پنداشته اند از این رو، سیاوش را درخت خوانده اند و کیخسرو به دامن زمین فرو می رود و سیتا در زمین جای می گیرد تا روزی دوباره برای بازسازی جهان، از نو برویند و همگی اینها بیانگر « به خاک سپردن و پنهان گشتن دانه در زیر زمین است، دانه تا نیست نشود، رستاخیز و تولدی دیگر نمی یابد.» (پژوهشی در اساطیر ایران، پاره ی دویم، ص 427).

          برداشت انسان کشاورز روزگاران پیشین، با زندگی گیاهی و دانه در پیوند بوده است که این برداشت ذهنی در گذشت روزگاران،  فرگشت اسطوره ای یافته است و در داستان سیاوش و سیتا « به آتش فرو رفتن و از آتش بیرون آمدن جانشین باز روییدن و باروری مجدد گردیده است.» (همان، ص 428).

          گریانی مردم در به آتش رفتن پهلوان، نگاره ای از یاری فرشته ی باران برای بارور نمودن دانه ای استکه در آتش (= زمین ) نهاده شده است و با اشک مردمان بارور می گردد، شکوفه می دهد و از آتش بیرون می آید.

 

          دوری سیاوش از میهن و زندانی شدن سیتا نیز، نمادهای دیگری از پنهان شدن دانه هستند و آزادی سیــتا از زندان نمــاد رویش اوست امّآ در دوری سیاوش بازگشتی نمی بینیم، بلکه بازگشت به میهن، به کیخسرو، فرزند او انتقال می یابد همانگونه که زنده به زمین نهان شدن سیاوش نیز، به کیخسرو منتقل می گردد. امّا رویش دوباره ی سـیاوش را دردرخت؛ « خون سیاوشان » به خوبی می بینیم که جلوه ی دیگری از، بیرون آمدن از آتش است. امّا نمادهای « آزادی از زندان، گذشتن از آتش و در زمین نهان شدن » را هر سه در سیتا می بینیم.

 

      از كتاب: روان انساني در حماسه­هاي ايراني: ارش اکبری مفاخر: ص192-۱۹۵ 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در جمعه بیستم دی 1387  |
 اهريمن و ديوان

 

 

ياهو

چكـيد‌‌ة پايان­نامة دكتري

آرش اكبري مفاخر

دانشگاه فردوسي مشهد

 

 

کردارشناسی اهريمن و ديوان

 

 در حماسه­های ملی

 

 برپايه  شاهنامه

 

کردارشنـاسی اهريمن و ديوان، بررسی و شناخت پـديـده­های رفتاری ويژة آنها در هستیِ انسان­گونه

 

است. اين رفتـارها با ويژگی­ها و نيروهای اهريمنی و جادويی در دنيای زمينی داستان­های دينی

 

زردشتی و حماسه­های ملی انجام می­پذيرد. برای رسيدن به شناختی گويا و همه­جانبه از

 

کردارشناسی اهريمن و ديوان، پديده­های رفتاری اهريمن به عنوان يک فرد در يک سپهر زمانی

 

 و پديده­های رفتاری ديوان به عنوان يک جامعه در سه سطح کلی، منطقه­ای و جزئی بررسی­

 

شده­است.

 

 پيش­نياز رسيدن به اين شناخت، بررسی پيش­نمونه­های کرداری اهريمن و ديوان در حالت بدون

 

 تن، ناپسودنی و ناديدنی(مينوشناسی) و نيز شناخت هستی و حلقه­های پيوند مينو و کـردار(هستی­

 

شناسی) بر پاية منـابع متنی است. روش کار براساس توصيف و ريشه­يابی پديده­های رفتاری،

 

بازشناسی روند دگرگونی و انتقال کردارها و تجزيه و تحليل آنها با استفاده از بحث­های نظری

است.

 

دستاورد اين پژوهش اراية طرحی در موضوع کردارشناسی اهريمن و ديوان از آغاز انديشة

 

ايرانی تا پايان دورة حماسه­های ملی است تا شناختی پيوسته از آنها فراهم­گردد.

 

Study of the deeds of Ahriman

 (the Devil) in national epics on the

 basis of the Shahnameh

Arash Akbari Mafakher

 

 

Abstract
Demonology is the study of the special deeds of Ahriman and
demons in their human-form existence. These deeds are accomplished using the
magic and satanic forces in the earthly world of Zoroastrian religious stories
and national epics. To reach at a clear and comprehensive understanding of the
deeds of demons and Ahriman, the behavioral phenomena of man as an
individual have been studied within a time span and the behavioral phenomena ofdemons as a community have been examined at three universal, regional and
partial levels. To reach at this understanding requires a study of the deeds of
Ahriman and demons in bodyless and unseeable forms (study of Paradise) as wellas the understanding of existence and the links of Paradise and deeds (study of existence) based on textual sources. The method of research involves a
description of behavioral phenomena, an understanding of the trend of
transformation and transfer of deeds and their analysis using theoretical
discussions. The goal of this research is to present a proposal on the subject
of demonology from the beginnings of Iranian thought until the end of national
epics, which will give us a better understanding of the subject.   

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در جمعه بیست و دوم آذر 1387  |
 راز آفرینش سیاوش

 

راز آفرينش سياوش

 

مـرا آفــــريننده «ازفــرّ خـويش»          چنان آفريد اي  نگــارين«زپيــش»

تو اين راز مگشاي و با کس مگوي          مرا جز نهفتن  همان،  نيست روي

                                                                (شاهنامه؛ 3/22/9-298)

سياوش راز آفرينش خود را براي سودابه بازگو مي کند. براي آگاهي از راز آفرينش

 سياوش، شايسته است كه نخست آفرينش زردشت را بررسي نموده، زيرا پس از آن راز

 آفـــرينش سياوش به روشني نمايان و شناخته مي گردد. زردشت نيز، همانند ساير آدميان از

 سه گوهـــر هستي بخش آفـــريده شده است: « فـــرّه، فـــرَوَهَـــر و گـــوهــر تن.»

فـــرّه زردشت نخست، بخشي از اهـــورامزدا بوده است و در آستان و بارگاه اهــورايي قرار

 داشته است:

« آفريدگار فرّه زردشت را از طريق مادرمادر به زردشت منتقل کرد. چون از اورمزد فرمان

 رسيد و آن فــرّه از ميــنو2 به گيتي3 و به سوي مــادرمادر زردشت آمد ... آنگاه که اورمــزد

 آفرينش زردشت را مقــدر کرد، آن فــرّه براي آفرينش زردشت، ازپيش اورمزد به روشني

 بي پايان4 فرود آمد و از روشني بي پايان به خورشيد و از خـــورشيد به ماه و از ماه به

 ستــارگان و از ستارگان به آتشي که درخانه ي  زوييــش5 بود و از آن آتش، به زوييــش،

 زن فــراهيم روان6 رسيد، چون آن دخـتر که مادر زردشت بود، زاده شد، روشني از او به

 ميـان زمين و آسمان بالا مي رفت.» ( دينکرد 7 ؛ 2، 4- 2 )7 و« هنگامي که دوغـــدو

8 پانزده ساله شد، به علت آن فـــــرّه اي که در او بود چون راه مي رفت، فـــــروغ از او

مي تابيد.» ( گزيده هاي زادسپرم؛ بخش5، بند3 ).

فــروهر زردشت، در سه هزاره ي نخست در دروران آرماني و مينوي با ديگر آفريدگان

 مينوي، از پيش آفريده شده است:

« زردشت در آن روشني پاک، همانند امشاسپندان، از همان آغاز آفرينش به صورت

 « مينو» آفريده و پرداخته شد تا دين را هم به کمال و هم به تفصيل و به تمامي، بي آن که

 چيزي از آن را فروگذارد، بپذيرد و در جهان رواج دهد.» ( دينکرد 5؛ 2، 1 )9.

گوهــر تن، صورت مادي و پيـــکر او- مايه ي جسم مادي- دردنياي مينو آفــريده شد و سپس

 وارد تن پدر و مادرش شد:

« آفريدگار گوهــر تن زردشت را از طريق آب و گياه به تن پدر و مادرش منتقل کرد و

 هنگامي که فرمان داد، آن گوهــــر زردشت به تــن پـدر و مادرش رسيد.» ( دينکرد7 ؛ 2،

 36 )10 [ و در زماني که پدر و مادر زردشت همديگر را در آغوش کشيدند] « آنگاه آن

 مرد، يعني اشو زردشت، به وجود آمد و اينجا بود که گوهر تن و فروهر و فــرّه زردشت در

 زهدان مادر با هم يکي شدند.» ( دينکرد 7؛ 2، 52 )11.

آفرينش سياوش نيز، همانند آفرينش زردشت است، آفريدگار او را از « فــرّخويش»

 و مينوي او را« ازپيش » آفريده است و گوهر تن او نيز آسماني و از طريق پدر و مادر به

 او مي رسد.

فـــرّه سياوش نيز پيس ازرسيدن به مادراز سوي اهورامزدا به خورشيد رسيده زيرا سياوش

 نيز چهره اي خورشيدي دارد:

- پيران در وصف سياوش او را خورشيد مي داند، حتـّي برتر:

 

چوخورشيد برگاه فرّخ سروش      نشسه  بآيين و با  فــّر و هـوش

                                                           ( شاهنامه؛ 3/ 115/ 1768 )

همانا  ندانند از آن شهـــــر  باز        نه خورشيد از آن مهتر سرفراز

                                                           ( همان؛ 3/ 115/1779)

 فـّره سياوش پس از خورشيد به مادر او مي رسد و فــرّه سياوش نيز، درمادر او وجود داشته

 است مانند زردشت زيرا همان توصيفي که سودابه از چهره ي سياوش مي کند، همان

 توصيف نيز کاووس درباره ي مادرسياوش به کار مي برد. چهره ي هر دوي آن ها همانند

 چهره ي پريست:

         بدو گفت خسرونژاد تو چيست       که چهرت همانند چهر پريست

                                                            ( همان؛ 3/ 9/ 56 )

هنگامي که سودابه به سياوش دل مي بازد و از زيبايي او در شگفتي مي ماند- همانگونه

 که زردشت نيز در زيبايي يگانه و داراي « تني زيبا » ( دينکرد 7؛ 3، 46 )12 بود-

از سرچشمه ي زيبايي، فــرّ و نژاد او مي پرسد:

  نگويي مرا تا نـژاد13 تو چيست         که بر چهر تو فر چهرپريست

   هرآن کس که از دور بيــند  ترا         شود بيهش و بــرگزيند تـــرا

                                                         ( شاهنامه؛ 3/ 21/ 65- 264 )

سياوش، از راز آفـــرينش خود براي سودابه - رازدار والاتــرين راز شاهنامه- پرده

 برمي دارد و در پاسخ او مي گويد:

          و ديگر که پرســيدي ازچــــهرمن         بيامـيخت  با جــان تو  مهــر مـن

مــــرا آفــــريننده از فــرّ خـويش          چنان آفريد اي  نگــارين  زپيــش14

 تو اين رازمگشاي وبا کس مگوي        مرا  جز  نهفتن  همان، نيست  روي

                                                           ( همان؛ 3/ 22/ 99- 297 )

سياوش در اين بيت ها به دو راز مهّــم از آفرينش خود اشاره نموده که همانا نگاره اي

از آفرينش زردشت است:

                   - آفريننده او را از فــرّ خويش آفريده است.

                   - آفـــرينـنده او را ازپـيـــش  آفـــريــده اسـت.

برگرفته از کتاب روان انسانی در حماسه­های ايرانی: آرش اکبری مفاخر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387  |
 تیرگان

 

تيـــــــرگان

 

 

 

چرا جشن باران؟

 

 

 

 

در زمان منوچهر شاه پس از آن­که افراسياب، ديو خشک­سالی، به ايران حمله می­کند، فرشتة زمين از مرزشکنی و ستــم­های او آزرده­خاطر می­شود. در اثر اين مرزشکنی فرشتة باران بر مردم خشم می­گيرد و سال­های طولانی باران نمی­بارد. رودخانه­ها خشک و چشمه­ها ويران می­گردد. آسمان و زمين قهرمی­کنند و خشکسالی همه­جا را فرامی­گيرد.

    ايرانيان و تورانيان از خشک­سالی به تنگ می­آيند و به فکر چاره می­افتند. فرشتة زمين برای منوچهر شاه پيغام می­آورد که برای بارش باران بايد مرز بين ايران و توران نمايان شود. ايرانيان و تورانيان که از جنگ و سختی به ستوه آمده­اند به فکر صلح می­افتند. تورانيان قرار را بر پرتاب يک تير می­گذارند تا مرز ايران و توران نمايان شود و پس ازآن باران ببارد.

آرش زبردست­ترين کمان­داران ايران اين کار بزرگ را برعهده می­گيرد تا مرز بين ايران و توران را مشخّص کند و هدف والای خود را که بارش باران برای نجات مردمان ايران و توران است، به انجام برساند. آرش برای انجام اين کار سترگ، روان خود را در تير می­نهد و با نيروی تن خود آن را پرتاب می­کند.

اين تير با پرتابی شگفت، با ياری اهورامزدا و فرشتگان و تمام عناصر طبيعت در سر مرز نخستين ايران و توران به درخت گردوی بزرگی برخورد می­کند. پس از اين مرزنمايي و آشتی آسمان و زمين، باران می­بارد و افراسياب که شکست خورده به سر مرزهای نخستين بازمی­گردد. پس از آن به ياد آرش و به شکرانة اين مرزنمايی و بارش باران، هرسال در اين روز جشن تيرگان برگزار می­گردد.

 

    نگاه کنيد:

- اکبری مفاخر، آرش، 1383: «آرش کمانگير؛ مژده­آور باران»، مجلة دانشکدة ادبّيات

 

 و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، ، سال سی و هفتم، ش 147، صص63-90.

 

- ـــــــــــــ ، 1384: روان انسانی در حماسه­های ايرانی، تهران: ترفند،چ اوّل.

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 درباره معنی بیتی از رستم و سهراب

 

 

بپيچيـد و برداشت خُود از سرش

 

آرش اکبری­مفاخر

 

فصل­نامة پاژ، سال اول، شماره ۱، بهار ۱۳۸۷

 

چکيده

يکی از مشکلات واژگانی و معنايی شاهنامه مصراع «بپيچيد و برداشت خود از سرش» می­باشد.  اين مصراع به دو گونة متناقض معنا شده­است. با بررسی نمونه­های همسان نبرد گردآفريد و سهراب در شاهنامه؛ افراسياب و نوذر، پيلسم و گستهم و بيژن و تژاو و همچنين بررسی ساختار واژگانی و دستوری مصراع «بزد دست و برداشت خود از سرش» از شهريارنامه، به اين دريافت قطعی می­رسيم که معنای درست اين مصراع از شاهنامه اين­گونه است: «سهراب پيچيد و کلاه­خود را به نشانة پيروزی از سر گردآفريد برداشت». معنای اين مصراع بازتابی برجسته از تربيت فرهنگی و عزت نفس يک دختر ايرانی را نشان می­دهد.

 

مقــــدمه

در داستان رستم و سهراب پس از آنکه سهراب به دژ سپيد می­رسد، هجير در نبرد با او شکست می­خورد و به اسارت سهراب درمی­آيد. گردآفريد، دختر گژدهم، زره سواران جنگی پوشيده، گيسوی خود را در زير زره پنهان می­کند. او ترگ رومی بر سر می­نهد و به ميدان نبرد با سهراب می­رود. گردآفريد با سهراب می­جنگد، اما زمانی که ديگر تاب جنگيدن با سهراب را ندارد، می­گريزد. سهراب نيز به تاخت او را دنبال می­کند:

 

سپهبـــد  عنان  اژدها  را  سپـرد    

                   به خشم از جهان روشنايي ببــرد

چو آمد خروشـان به تنگ اندرش    

                     بپيچيـد و برداشت خود از سرش

رها  شد ز بنــــــد زره  موی او    

                      درفشان چو خورشيد شد روی او

(شاهنامه: 2/133/204-206)

 

پس از برداشته­شدن کلاه­خود از سر گردآفريد، او باز هم می­گريزد، تا اينکه سهراب او را با کمند گرفتار می­کند. ..........

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در پنجشنبه دوم خرداد 1387  |
 
 
بالا