شاهنامه پژوهی و فردوسی شناسی
 تخم كور يا تور؟

يا هو

 

تخم كور يا تور؟

 

تصحيح و معني از بندهش تا شاهنامه

 

ایرانشناسی، زمستان 1391

 

دكتر آرش اكبري مفاخر

Mafakher2001@yahoo.com

                  

 

چكيده

در اين مقاله به بررسي ريشه ­شناختي، تصحيح و معني نويسة «كور» در اين مصرع «كسي را كه داني تو از تخم كور» برپاية كهنترين، مهمترين و بيشترين دستنويسهاي شاهنامه پرداخته شده­است. بين واژة «كور» و «كرسيوز» در بيت پيش از آن رابطة معنايي وجود دارد و ظاهراً لقب يا صفت كرسيوز مي­باشد. در بندهش ايراني از كرسيوز با لقب nvTEk ياد شده­است. هر چند پهلوي­ شناسان اين واژه را kyt’nꞌ /kēdān/ خوانده­ اند اما مي­توان آن را به­ گونة kyt’rꞌ /kēdār/: «كيدار» نيز خواند. /kēdār/ از مصدر *kēdan «جادوكردن» و به ­معناي «جادوگر» است. خوانش «كيدار» را طبري و ابن اثير كه از كرسيوز با عنوان «كيدر» ياد كرده ­اند، تأييد مي­كنند. «كيدر» در فرايند دگرگونيهاي آوايي و واجي به «*كدر» تبديل شده و پس از آن در خط فارسي به دلايل نوشتاري و خوانشي به «كور» گشتگي يافته و يك نمونه از آن در شاهنامه باقي است. و همچنين نُه نمونه از آن در تركيب «كرشيوز كور» /Karše:waz-e ku:r/ در دستنويسهاي زبان گوراني كه روايتهاي اساطيري و حماسي دوران كيخسرو را دربر دارند، به نظر نگارنده رسيده ­است؛ بنابراين كور بازماندة /kēdār/ (لقب پهلوي كرسيوز) و به معناي «جادوگر» مي­باشد.

كليدواژه

/kēdār/، /kēdān/، كرسيوز، كيدار، كيدر، كور.

 


برچسب‌ها: تخم کور, تخم تور
|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393  |
 سهراب و سناویذکه

 

سهراب و سناويذكه

 

آرش اكبري مفاخر

 

ویژه ­نامۀ همایش بین­المللی هزارمین سال سرایش شاهنامۀ فردوسی دانشگاه آزاد اسلامی آذرماه 1390

(مجموعه مقاله ­ها بخش دوم 1392)

 

          چكيده

سناويذكه(Snāvīδka-) آفريده­اي اهريمني و شاخدار با دستاني از سنگ است كه در پيكري نيمه­انساني تصور مي­شود. داستان او تنها يك­بار در زامياديشت اوستا به­همراهيك اشاره در رسالة ماه­فروردين روز خرداد آمده و در كتاب سوم دينكرد نيز به­گونه­اي مبهم به آن اشاره شده­است. سناويذكه نوجواني است كه قصد دارد از آسمان گردونه­اي بسازد و زمين را چرخ آن كند، «سپنت­مينو» را از آسمان پايين كشيده و «انگره­مينو» را از دوزخ تيره بالا برد تا گردونة او را بكشند، اما پيش از آنكه به آرزوي خود دست يابد توسط گرشاسپ كشته­مي­شود. سخنان سناويذكه يادآور داستان «رستم و سهراب» است به­ويژه روايت گوراني آن از نظر بن­مايه و ساختار همساني بيشتري با اين داستان دارد. شايد بتوان گفت سناويذكه فرزندي است كه از پيوند گرشاسپ و پري خناثتي به دنيا آمده­ و توسط پدر كشته­مي­شود. در اين صورت اين داستان مي­تواند پيش­نمونة اساطيري داستان رستم و سهراب باشد.  

كليدواژه

گرشاسپ، سناويذكه، رستم، سهراب، پري، گوراني.

 

 


برچسب‌ها: سهراب, سناویذکه
|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393  |
 روايت گوراني مرگ درخت شاه جمشيد

مجموعه مقالات همایش هزاره شاهنامه اردیبهشت 1390

به کوشش محمد جعفر یاحقی

تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی 1392

 

روايت گوراني مرگ درخت شاه جمشيد

 

آرش اکبری مفاخر

چکیده

جمشید یکی از پادشاهان ایرانی است که مرگ ویژه¬ای دارد. او همانند یک درخت از سر تا پا اره و پیکرش به دونیم می¬شود. مرگ جمشید با اره بیانگر ویژگی درختی پیکر اوست که باعث شده تا او با عنوان¬هایی همچون درخت شاه¬جمشید و بهشتی¬شاخ مورد خطاب قرارگیرد. تقریبا بیشتر گزارش¬های مربوط به مرگ جمشید در یکی از این دو نکته مشترکند: اره¬شدن جمشید و پیکر درختی وی. متون اوستایی، پهلوی، فارسی و عربی بیشتر بر وجود ابزار اره و اره¬شدن جمشید تأکید دارند، اما روایت¬های فارسی زردشتی، نقالی و گورانی بر مرگ درختی جمشید و پیکر درختی او تأکید دارند. تلاش این مقاله بازشناسی ویژگی درختی جمشد همراه با معرفی متن روایت گورانی، آوانگاری و ترجمۀ آن است.

کلیدواژه

جمشید، درخت، گورانی، ضحاک، اره.


برچسب‌ها: گورانی, جمشید, درخت
|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393  |
 دینو، سرودی زروانی به زبان گورانی


با یاد پدرم

دينو 

(بررسی و تحلیل سرودی به زبان گورانی)



جستارهای ادبی  مجلة علمي ـ پژوهشي، شمارة182، پاییز 1392


 آرش اکبری مفاخر

چكيده

آيين زرواني از كهنترين آيينهاي بشري است كه با زندگي و انديشه­هاي ابتدايي انسان درپيوند است. يكي از برجسته­ترين آموزه­هاي اين آيين باور به سرنوشت و بخت و تأثير سپهر و روزگار در زندگي انسان است. هرچند در متون اوستايي از اين آيين چندان ياد نشده­است، اما در متون پهلوي جايگاهي مهم دارد كه از اين طريق به متون فارسي زردشتي، فارسي و عربي راه يافته­است. يكي از مهمترين منابع مطالعاتي درباب آيين زرواني زبان، فرهنگ و ادبيات گوراني است. گذشتة اين زبان به روزگار هخامنشي برمي­گردد و تا به امروز پايدار مانده و ادبياتي غني و پربار دارد. سرود «دينو» يكي از نمونه­هاي زرواني در فرهنگ گوراني است. گفتگوي شاعر با روستاي محل سكونت خود، روزگار و فلك در اين سرود سرشار از انديشه­هاي زرواني در شكايت از روزگار است. در اين مقاله به شيوه­اي توصيفي به معرفي متن گوراني، آوانگاري، ترجمه، واژه­شناسي و تحلیل اين سرود پرداخته شده­است.
كليدواژه­ها: دينو، آيين زرواني، زبان گوراني، سپهر، روزگار، سرنوشت.
مقدمه
آيين زرواني (نک: مولايي، 1388: 3. 515-520) از كهنترين آيينهاي بشري است كه اقوام ابتدايي به آن و چيزي شبيه آن معتقد بوده­اند (بهار، 1375الف: 159). زروان، اوستايي: Zrvan- (Bartholomae, 1961: 1704) پهلوي: Zurwān (Mackenzie, 1971: 100) خداي زمان است؛ هرچند در اوستا ايزدي كوچك و ناشناخته است (Geldner. 1896: Y. 72.15; Vd. 19. 13-23)، اما در نوشته­هاي روزگار ساساني نقشي پررنگ دارد. در كتاب سوم دينكرد (Madan, 1911: I. 128-9, 132-3, 293-4) زروان سرچشمة هستي، هستي محض و هستي كل است (Zaehner, 1955: p. 382, 383, 391-2; de Menasce, 1973: ch. 127, 132, 284). در بندهش (بهار، 1380: 34-45؛ Pakzad, 2005: ch. 1-3) و وزيدگيهاي زادسپرم (راشد محصل، 1385: 33-52؛ Anklesaria, 1957: ch. 1-3) كاركردي بنيادي در روند آفرينش دارد. در مينوي خرد (تفضلي، 1379: بخش 7 و 26) از ياوران اهورامزدا در رستاخيز است. در گزارش گمان­شكن (ميرفخرايي، 1383: 102؛ de Menasce, 1945: ch. 16. 53-54) از وي با صفت بيكرانه ــ­ كه جز وي ذات بيكرانه­اي وجود ندارد ــ  ياد شده­است. آيين زرواني در ايران با آيين مهر هماهنگي مي­يابد (بهار، 1375ب: 66). بازتاب اين يگانگي آيين زرواني و مهري را در فرهنگ مردم كردستان مي­توان ديد (Wahby, 1962) و همچنين در داستان سياوش شاهنامه نيز به برخي از اين يگانگي­ها اشاره­هايي شده­است.
   يكي از بارزترين آموزه­هاي آيين زرواني آن است كه زروان، خداي زمان، بخت و سرنوشت است و آسمان، سپهر و روزگار نقش انكارناپذيري در زندگي آدمي دارند (رينگرن، 1388: 111-134؛ch. 10  Zaehner, 1955:). اين انديشه به­خوبي در گفتگوي زال و موبدان در  شاهنامه (1/ 250-254) به تصوير كشيده شده­ و انسان شاهنامه را در حصاري از بخت ــ هم از بيرون، هم از سپهر برين و هم از درون ــ دربر گرفته­است (سرامي، 1378: 800). آنگونه كه فردوسي (شاهنامه: 6/ 133/ 1-10) در گفتگو با سپهر بلند مي­سرايد:
الا اي برآورده­ چـــرخ  بلند          چه داري به پيري مرا مستمـند
... بنالم ز تو پيش يزدان پاك          خروشان به سر بر پراگنده خاك
و آدمي را ناچار به گذراندن روزگار مي­كند، به هرگونه­اي كه باشد (سعدي: كليات، ص 522):
دوست مي­دارم من اين ناليدن دلسوز را          تا به هر نوعي كه باشد بگذرانم روز را
    اين اعتقاد به جبر و تقدير با ابتدايي­بودن آيين زرواني در پيوند است. گرايش به جبر و حاكميت سپهر به زماني مي­رسد كه بشر از تحليل منطقي حوادث و رويدادهاي طبيعي ناتوان بوده­است (راشد محصل، م. ر.، 1389: 179). گستردگي آيين زرواني در روزگار ساساني بازتاب گسترده­اي در ايران پس از اسلام به­ويژه ادبيات فارسي داشته­ (ياحقي، 1386: 418-421) و در مرامهاي آييني از آن سخن به ميان آمده­است. انديشة «دهري» بازتابي از زرواني­گري است (آموزگار، 1386: 465-468 de Menasce, 1945: ch. 6;). زردشتيان نيز در آثاري به فارسي زردشتي همچون صد در بندهش (دابار، 1909: 173-178) و رسالة علماي اسلام در روايات داراب هرمزديار (اونوالا، 1922: 2/ 72-86) دربارة آيين زرواني سخن گفته­اند و همچنين شهرستاني (1402: 1/ 234-236) فصلي دربارة زروانيه آورده­است.
    گذشته از متون پهلوي، فارسي و عربي يكي از منابع مطالعاتي بسيار مهم در شناخت آيين زرواني زبان، فرهنگ و ادبيات گوراني است. زبان گورانی از گروه شمال غربي زبان­هاي ايراني نو (بلو، 1383: 2/ 544، 555) است كه احتمالاً در دوران هخامنشيان شكل گرفته­است (لوكوك،1382: 36). زبان گوراني از نظر ساختار واجي شبیه زبان پارتي باستان است (Mackenzie, 2005: 401-403) و از نظر واژگاني به «واژگان زبان پارتي»(برای واژه­نامه پارتی نک:Boyce, 1977; 1954؛ رضايي، 1385) نزديك است. این زبان كه در مناطق کرمانشاه و اورامان رايج است را (Mackenzie, 1966: 5) مي­توان به چهار دسته تقسيم­كرد: اوراماني (در غرب سنندج، پاوه و نوسود و ...)، باجلاني (در اطراف سرپل ذهاب، قصر شيرين، خانقين، كركوك، موصل و ...)، كَندوله­اي (در شمال شرقي كرمانشاه) و گوراني (در شمال كرمانشاه) (رضايي، 2009: 181). اين زبان از سده­هاي نخستين هجري تا به امروز ادبياتي غني و گسترده دارد (نک: Minorsky, 1943: 89-103 ؛ صفي­زاده، 1375: 20-22) كه مي­توان به نمونه­هاي زير اشاره­كرد:
- سرود ورمزگان (منسوب به سده نخست هجري)(اكبري­مفاخر، 1386).
- دورة بهلول (سدة دوم و سوم هجري)(Mokri, 1974؛ صفي­زاده، 1363؛ گنجينة ياري: 54-57).
- دورة شاه­خوشين (سدة پنجم هجري)( گنجينة ياري: 58-70).
- ديوان گوره/ نامة سرانجام (سدة هفتم و هشتم هجري)(Mokri, 1977a؛ صفي­زاده، 1375؛ حسيني، 1382).
- ديوان برزنجه(سده هفتم و هشتم هجري)(شاه­ابراهيمي، 1388).
- هفت­لشكر (احتمالاً مربوط به دورة صفويه)(← كتابنامه).
- بيژن و منيجه (احتمالا سدة دوازدهم هجري)(Mokri, 1966) و....
   يكي از آثار باارزش اين زبان در پيوند با آيين زرواني، سرود «دينو» است. هسته و محتواي اين سرود در طي سده­هاي پيشين شكل گرفته و انديشه­هاي آن در بين مردم روايي داشته­است. بيشتر ادبيات گوراني و انديشه­هاي موجود در آن از راه انتقال سينه به سينه گسترش يافته و منتقل شده تا اينكه در زماني توسط شاعري بازسرايي و مكتوب شده­است. سرود «دينو» را نيز مي­توان از اين دسته پنداشت. اين سرود گفتگويي است ميان شاعر و «دينو» (روستاي محل سكونت وي كه مكاني غير از زادگاه اوست) كه در آن از غريبي خود مي­نالد. در برخي بندهاي سرود شاعر مخاطب خود را به فلك و روزگار تغيير مي­دهد. اين سرود در قطعه­اي موسيقي با «شعر و آواز اكبر زيوري» به شكل بسيار زيبايي خوانده شده­است. تكرار واژه، مصرع، بيت و بند در اين سرود كه شكايت شاعر را از روزگار بسيار محسوس كرده، از ويژگيهاي سبكي شعر به شمار مي­رود كه بازتابي از ساختار شعري ايران باستان است و نمونه­هاي آن در آبان­يشت، مهريشت و فروردين­يشت ديده­مي­شود (پورداود، 1377: يشت 5، 10، 13؛ تفضلي، 1377: 35).
    سرود «دينو» مانند شعر در ايران باستان (نک: ابوالقاسمي، 1383) وزن هجايي دارد. بيشتر اشعار گوراني وزن ده­هجايي با يك تكيه در بين هجاي پنجم و ششم دارند به­ويژه اشعار آييني و حماسي. اين وزن در واقع بازماندة اشعار هجايي ايران باستان است. گاهان كهنترين نمونة شعر هجايي است (پورداود، 1378: 86-87) هرچندكه نياز به بازسازي دارد (شوارتز، 1390: 5؛←Mona, 1978: 12-48­  ابوالقاسمي، 1375: 1/ 45-62) وزن هجايي يشتها نيز در گذر زمان دستخوش دگرگونيهايي شده و از ساخت نخستين خود خارج شده­است (تفضلي، 1377: 60).
    بيشتر بندهاي سرود «دينو» در ساخت «5 هجا + تكيه + 5 هجا» است، اما وزن برخي از بندهاي آن ظاهراً به­علت روايتهاي سينه به سينه دچار آشفتگي شده تا آنجا كه از ساخت نخستين خود خارج شده و در آواز اكبر زيوري ساختهاي هجايي زير را پذيرفته­است:
            بند 1:    5 هجا + تكيه + 5 هجا                                         5 هجا + تكيه + 5 هجا      
                        4 هجا + تكيه + 4 هجا+ تكيه + 5 هجا                      5 هجا + تكيه + 5 هجا      
 
            بند 6:    5 هجا + تكيه + 5 هجا                                          5 هجا + تكيه + 5 هجا      
                         5 هجا + تكيه + 5 هجا + تكيه + 5 هجا                    5 هجا + تكيه + 5 هجا      
       اين ساخت نشانگر آن است كه اينگونه سرودها پيشينه­اي كهن دارند؛ در گفتار مردم و روايتهاي سينه به سينه در جريان بوده و در آوازها خوانده مي­شده­اند. به­هرروي تلاش اين مقاله در معرفي متن گوراني، آوانگاري (برپاية گويش گوراني روستاهاي شهرستانهاي اسدآباد و كنگاور)، ترجمه و واژه­شناسي (با تأكيد بر ريشه­شناسي و واژه­شناخت زبان پارتي) به شيوة توصيفي است.
- متن گوراني
1.­ دينو! غريبم، قدرم بذانَه                                  
درد غريبي، درد گرانَه
براكانم! كسَكانم! دور و لي­تانم،                
شاوان تا و روژ(1)، و يادتانم.
2. ايميش يه روژيگ، دورانيگ داشتيم(2)
خَوَر و چرخشْ، گردون نياشتيم
چرخ روزگار، خوار و زارم كرد
شرمنده له روي، كس و كارم كرد.
3. فلك بار غم(3)، نيا و شانم                    
جو فصل پاييز، رو و خزانم
كس دي نپرسه(4)، اي حال زارم                
خدا! چني غم، چني بنالم.
4. چه بوشم فلك، چه كرده(5) گردم                      
دي كس نشنوه(6)، هناسۀ سردم
چه بوشم چني، غمين بنيشم                    
چني وي دنيا، حسرت بكيشم
5. فلك! روزگار!
چني غريبي، چني انتظار                         
چني بار غم، و كول بكيشم
فلك! گدا باي، من گدا كردي                  
لي زندگي­يه، بيزارم كردي.
6. فلك! ولم كه، چه توايده گيانم             
ارا هر غصه، كيده ميوانم
آرزو درم، منيش جُوانم                          
عمرم كوتاه كه، بيلا وي دنيا، هویچي نذانم.
7. بوشنه(7) قومگان، لَه سال جاري                        
بانه سر قورم، جورِ ريواري
اَترسم بمرم، هر و جُواني                                    
يادگاريم بو، چَن بيت گوراني(8)
8. ايميش يه روژيگ، دورانيگ داشتيم
خَوَر و چرخشْ، گردون نياشتيم
چرخ روزگار(9)، خوار و زارم كرد
شرمنده له روي، كس و كارم كرد.
9. دينو! غريبم، قدرم بذانه                                  
درد غريبي، درد گرانه
منيش و دينو، بكنن قورم                                    
من كو كس نيرم، بكيشه جورم
10. باو! باو! باو! باو! باو!
باو له مالگد، بي­چراغه­گد                                   
باو له مالگم، بي­چراغه­گم
11. فلك بار غم، نيا و شانم                     
جو فصل پاييز، رو و خزانم
كس دي نپرسه، اي حال زارم                  
خدا! چني غم، چني بنالم.
12. باو! باو! باو! باو! باو!، و سر مزارم                     
ارا نكيشي(10)، سر و ديارم
13. فلك گدا باي، من گدا كردي              
لي زندگي­يه، بيزارم كردي
اَترسم بمرم، هر و جُواني                                    
يادگاريم بو، چَن بيت گوراني
14. باو! باو! باو! باو! باو!، و كوره بيده                    
كوچ و منزل خير، نيزكو بيده
15. منيش و دينو، دل­كنه بيمه
اَقري له قومان، بي­وفاي ديمه
 دينو! غريبم، قدرم بذانَه
درد غريبي(11)، درد گرانَه
-­ آوانگاري
1. De:nu:! γari:b-εm, qadr-εm bε-δâna
dard-e  γari:bi, dard-e gεrân-a
bεrâkân-εm! kasakân-εm! dür wa le:-tân-εm,
šâwân tâ wa r̊u:ž, wa yâd-εtân-εm
2. ima-yš yε r̊u:ž-εyg, dâwrân-εyg dâštim
xawar wa čarx­εš, gardün nε-yâštim
čarx-e r̊u:zεgâr, xâr u zâr-εm kεrd
šarmanda la r̊üy, kas u kâr-εm kεrd
3. falak bâr-e γam, nεyâ wa šân-εm
ǰu: fasl-e pâ’e:z, r̊u: wa xazân-εm
kas di na-pεrsε, i ḥâl-e zâr-εm
Xodâ čane: γam, čane: bε-nâł-εm
4. ča bu:šεm falak, ča kεrda gard-εm
di kas na-šnawε, hanâsa-y sard-εm
 ča bu:šεm čane:, γame:n bε-nišεm
čane: we: dunyâ, hasrat bε-kišεm
5. falak! r̊u:zεgâr!
čane: γari:bi, čane: εntεzâr
čane: bâr-e γam, wa ku:ł bε-kišεm
falak! gεdâ bây, mεn gεdâ kεrdi
le: zεndagi-ya, be:zâr-εm kεrdi
6. fakak! wεl-εm ka, ča tu:wâyd-a gεyân-εm
ar̊â har γusa, kεyd-a me:wân-εm
ârεzu: dεr̊εm, mεn-iš ǰu:wân-εm
‘omr-εm ku:tâ ka, biłâ we: dunyâ, hüyč-e: na-δânεm
7. bu:šn-a qa:wmagân, la sâl-e ǰâri
bân-a sar qa:wr-εm, ǰu:r-e r̊e:wâri
a-tεrsεm bε-mrεm, har wa ǰu:wâni
yâdεgâri-m bu:, čan be:t gu:râni
8. ima-yš yε r̊u:ž-εyg, dâwrân-εyg dâštim
xawar wa čarx­εš, gardün nε-yâštim
čarx-e r̊u:zεgâr, xâr u zâr-εm kεrd
šarmanda la r̊üy, kas u kâr-εm kεrd
9. De:nu:! γari:b-εm, qadr-εm bε-δâna
dard-e  γari:bi, dard-e gεrân-a
mεn-iš wa De:nu:, bε-kanεn qa:wr-εm
mεn ku: kas nε-yrεm, bε-kišε ǰa:wr-εm
10. bâw! bâw! bâw! bâw! bâw!
bâw la mâl-agad, be:-čεrâγ-agad
bâw la mâl-agam, be:-čεrâγ-agam
11. falak bâr-e γam, nεyâ wa šân-εm
ǰu: fasl-e pâ’e:z, r̊ü wa xazân-εm
ča bu:šεm falak, ča kεrda gard-εm
di kas na-šnawε, hanâsa-y sard-εm
12. bâw! bâw! bâw! bâw! bâw!, wa sar mazâr-εm
ar̊â na-kiši , sar wa dεyâr-εm
13. falak! gεdâ bây, mεn gεdâ kεrdi
le: zεndagi-ya, be:zâr-εm kεrdi
a-tεrsεm bε-mrεm, har wa ǰu:wâni
yâdεgâri-m bu:, čan be:t gu:râni
14. bâw! bâw! bâw! bâw! bâw!, wa ku:ra bida
ku:č u manzεl xe:r, ne:zεk­-a:w bida
15. mεn-iš wa De:nu:, dεł-kana bima
aγray la qa:wmân, be:-wafây dima
De:nu:! γari:b-εm, qadr-εm bε-δâna
dard-e  γar:bi, dard-e gεrân-a
ترجمه (نگارش فارسي)
1.­ دهنو! من غريبم، قدرم را بدان،                         
درد غريبي، دردي گران است.
برادرانم! خويشاوندانم! دور از شمايم،                    
شبها تا به روز، به يادتان هستم.
2. روزي ما هم دوراني داشتيم
خبر از چرخشِ گردون نداشتيم
چرخِ روزگار، خوار و زارم كرد
مرا شرمندة خويشان و بستگانم كرد.
3. فلك بار غم بر شانه­ام گذاشت                          
همانند فصل پاييز رو به برگ­ريزانم
ديگر كسي حال زارم را نمي­پرسد                         
خداوندا! چقدر غم، چقدر بنالم.
4. چه بگويم كه فلك با من چه كرده­است              
ديگر كسي آه سردم را نمي­شنود
چه بگويم، چقدر غمين بنشينم                            
چقدر در اين دنيا حسرت بكشم.
5. اي فلك! اي روزگار!
چقدر غريبي، چقدر انتظار                                              
چقدر بار غم به دوش بكشم
اي فلك! به گدايي افتي كه مرا به گدايي كشاندي     
مرا از اين زندگي بيزار كردي.
6. فلك! رهايم كن، از جان من چه مي­خواهي                      
چرا تنها غصه را مهمان من مي­كني
من آرزو دارم، من هم جوانم                               
(اما) عمرم را كوتاه كن، بگذار تا از اين دنيا چيزي ندانم
8. روزي ما هم دوراني داشتيم
خبر از چرخشِ گردون نداشتيم
چرخِ روزگار، خوار و زارم كرد
مرا شرمندة خويشان و بستگانم كرد.
9. قبر مرا هم در دهنو بكنيد                                
من كه خويشي ندارم تا زحمتم را بپذيرد
10. بيا! بيا! بيا! بيا! بيا!
بيا به خانه­ات، خانة بي­چراغت                            
بيا به خانه­ام، خانة بي­چراغم
11. فلك بار غم بر شانه­ام گذاشت                                    
همانند فصل پاييز رو به برگ­ريزانم
چه بگويم كه فلك با من چه كرده­است                  
ديگر كسي آه سردم را نمي­شنود
12. بيا! بيا! بيا! بيا! بيا!، بر سر مزارم                                    
چرا سري به ديار من نمي­زني
13. اي فلك! به گدايي افتي كه مرا به گدايي كشاندي           
مرا از اين زندگي بيزار كردي.
چه بگويم كه فلك با من چه كرده­است                  
ديگر كسي آه سردم را نمي­شنود
14. بيا! بيا! بيا! بيا! بيا!، كجا بوده­اي؟                                  
آمدن و خانه­گزيدنت به خير باد، نزديك شده­اي
15. من هم از دهنو دل بركنده­ام
آنقدر كه از خويشان، بي­وفايي ديده­ام
دهنو! من غريبم، قدرم را بدان،
درد غريبي، دردي گران است.
-­ شرح واژگان و توضيخات
1)  :De:nuدهنو (ده+ نو)، نام چند روستا در شهرستانهاي اسدآباد و كنگاور واقع در همدان و كرمانشاه.// :γari:b-εm[ع] «غريبم؛ غريب هستم»: 
بَزِكيت بيُو، وَ حالِ جَستَه­م     /  غريبِ بي­كس، ذليلِ خستَه­م
bazεke:t ba-yo:, wa ḥâl-e ǰasta-m  /  γari:b-e be:-kas, δali:l-e xasta-m
بر حال پيكر من رحمي كن (زيرا) من غريب و بي­كس، خوار و خسته هستم (هفت­لشكر: برگ 12الف).
ايشان مردى را ديدند غريب، پيرى بس با شكوه و پاكيزه. (ترجمة تفسير طبري: ج2، ص358). غريب از واژگان عربي شاهنامه (5/ 16/ 182) است كه چندباري به كار رفته­است(Moïnfar, 1970: 43: Wolff, 1965: 598).
:-εm «[هستـ]ـم»، ضمير متصل اول شخص مفرد با حذف رابطه. // :qadr [ع] «قدر، ارزش».//  :bε-δâna«بدان»
( bεپيشوند+ مادة مضارع+ پسوند a براي تأكيد فعل)، فعل مضارع التزامي سوم شخص مفرد. از مصدر δ(z)ânεstεn؛ همچنين: δânân; δânεn; δânây. مادة ماضي: δânεst؛ مادة مضارع: δân-.  نه حقيقت بذانن، معلوم بو لي­تان /na ḥaqi:qat bε-δânεn, ma’lüm bu: le:-tân/ از روي حقيقت بدانيد، آشكار مي­شود برايتان (سرودهاي ديني يارسان: ص 73).   
پيلَتن ذانُو، اي ظلم و ستم    /    بَورِ بيان­پوش، بي­پروا ژ غم
Pilatan δâno:, i  zo:lm u sεtam  /  bawr-e bayân-pu:š, be:-parwâ ža γam
پيلتن اين ظلم و ستم را مي­داند، آن ببر بيان­پوشِ بي­پروا از غم (هفت­لشكر: برگ 11ب).
اوستايي: ريشة zan- «دانستن»، مادة مضارع 2zanā- (Bartholomae, 1961: 1659). فارسي باستان: ريشة 2dan- «آشناشدن، شناختن»(Kent, 1953: 189). پارتي: z’n’d- /zānad/, z’n «دانستن»، z’nynd /zānind/ «دانا، آگاه، داننده»(Boyce, 1977: 103؛ رضايي، 1385: 210). 
’dy’n fryštg  *z’n’d kw bwg jm’n nzd gd. Aδyān frēštag zānād ku bōy žamān nazd gad (Boyce, 1975: f=M471.1). 
   آنگاه فرستاده دانست كه زمان رستگاري فرارسيد (رضايي، 1385: 143) 

  
پهلوي اشكاني كتيبه­اي: /YD ̒TN/ zān- «دانستن»، مادة ماضي /YD ̒H/ zānād. فارسي ميانة زردشتي: : dān-, dānistan [d’n-stn ̍; YDOYTWN-stn ̍]؛ «دانستن، اختن» (منصوري،  1384: 115).
...................................
.......................................
...............................................
محتوای سرود دینو با رویکردی زروانی و تکیه بر درماندگی و بیچارگی انسان دربرابر روزگار و شکوه و شکایت از آن است. شاعر در بند یکم با نگرشی خاص روستای محل سکونت زندگی خود را مورد خطاب قرارمی­دهد، غریبی خود را گوشزد می­کند و از آن می­خواهد تا قدرش را بداندکه درد غریبی، دردی گران است. در این بند تفکری ژرف و فلسفی با رویکردی عرفانی نهفته و شاعر را در دوری از وطن نخستین خویش به ناله درآورده است. شاعر آرزوی بازگشت و درد دوری خود را خطاب به برادران و خویشاوندان فریاد می­کشد. مقدم­داشتن واژۀ شب بر روز بیانگر دل­تنگی­ها و تنهایی­های شاعر در شب­های سیاه است. او بر دوران خوش گذشته حسرت می­خورد؛ آن زمان که او از گردش روزگار بی­خبر بوده، اما چرخِ روزگار او را به خواری و زاری کشانده­­است. 
شاعر در بند سوم شعر به شرح و تفسیر دو بند نخست می­پردازد و شرح می­دهد که فلک بر شانه­هایش بار غم نهاده و حال و روز او همانند آغاز پاییز و رفتن به­سوی برگ­ریزان است؛ البته کسی هم حال وی را نمی­پرسد. شاعر به­زیبایی و با دقتی خاص مخاطب خود را تغییرمی­دهد و از این همه غم به خداوند شکوه­می­کند. در بند چهارم شاعر بازهم مخاطب­گردانی می­کند. از روزگار و کاروبار فلک و رفتار وی ــ که حرفی برای گفتن ندارد ــ برای شنوندگان می­نالد. سپس بار دیگر فلک را مورد سرزنش قرارمی­دهد؛ او را نفرین می­کند و از او می­نالد، اما به­ناگاه از او خواهشی می­کند به جوانی و آرزوهایش رحم کند. سپس تغییر عقیده می­دهد، از فلک می­خواهد عمر او را کوتاه کند تا رنج کمتری بکشد و از این دنیا رخت بربندد.

شاعر در بند هفتم خویشاوندانش را درحالی مورد خطاب قرارمی­دهد که ترس از مرگ سراپای وجودش را در بر گرفته­است، اما از اینکه سرودی از وی به یادگار می­ماند خوشحال است. در بند هشت که ترجیع سرود است بند دو تکرارمی­شود و شاعر به یاد روزگار خوش گذشته حسرت می­خورد. او با اینکه در روستای محل زندگیش غریب است، می­خواهد تا او را همانجا به خاک بسپارند. گویی قصد دارد با روستا و روزگاری که وی را به آنجا فکنده­است مبارزه کند. در پایان با فرارسیدن مرگش در جوانی گویی فرزندش را فرامی­خواند تا پیش از مرگ به دیدارش بیاید و ببیند که فلک با وی چه کرده­است، اما هنگامی که از دیدار فرزند ناامید می­شود از او می­خواهد تا بر سر مزارش بیاید. شاعر سرود را با تکرار بندهای پیشین ادامه می­دهد. نفرین بر روزگار و مرگ در جوانی را دوباره بازخوانی می­کند که تأثیری ژرف بر شنونده می­گذارد. در پایان از آن روستا نیز دل می­کند و با تکرار شکایت خود که در بیت نخست آمده، سرود را به پایان می­برد. سرودی که چرخۀ تکرار زمان را به خاطر می­آورد آنگونه که شنونده خود را در زندان بستۀ زمان و روزگار گرفتار می­بیند و غیر از «آه» بهره­ای نمی­یابد.


|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در پنجشنبه دهم بهمن 1392  |
 بنیادهاي اساطيري و حماسي داستان ديوان مازندران در شاهنامه

ياهو



 

بنیادهاي اساطيري و حماسي داستان ديوان مازندران در شاهنامه


 

دكتر آرش اكبري مفاخر



پژوهشنامه ادب حماسی


1391

 

 چکیده    

اين مقاله به شناسايي بنيادهاي اساطيري و حماسي داستان ديوان مازندران در شاهنامه با توجه به پيشينة آنها در متون اوستايي، پهلوي، سغدي و ... مي­پردازد. نخستين سرچشمه­هاي اساطيري و حماسي ديوان مازندران در متون اوستايي و پهلوي است. در اين متون ديوان مازندران در دو ساختار مينوي و انسان­گونه ظاهر شده و در برابر اهورامزدا، ايزدان و انسان­ها قرارمي­گيرند. اما داستان مستقلي در كتاب نهم دينكرد آمده كه چارچوب حماسي داستان ديوان مازندران را به وجود آورده­است. در اين داستان ديوان مازندران انسان­هايي غول­پيكرند كه در برابر فريدون قرارمي­گيرند و اين روايت به گزارش نخست كوش­نامه منتقل مي­شود. انسان­هاي غول­پيكر در گزارش دينكرد و كوش­نامه با گذر از داستان­هاي نريمان و ديوان مغرب، سام و نره­ديوان مازندران و رستم­نامة سغدي داراي گوهر اهريمني شده و به ديواني از تبار اهريمن با نيروهاي جادويي و كردارهاي فرابشري دگرگون مي­شوند. در پايان داستان ديوان مازندران پس از اسطوره­زدايي به گزارش دوم كوش­نامه انتقال مي­يابد.

كليدواژه

ديو، مازندران، ديو سپيد، رستم، كاوس.

 

ديوان مازندران (مَزَنی، مازنی، مازندر)1را در متون اوستايی و به پيرو آن در متون پهلوی می­توان به دو دستة ديوان مينوی و انسان­گونه تقسيم کرد:

1) ديوان مينوی

در يسنا (27. 1) از ديوان مازندر همراه اهريمن و ديو خشم نام برده ­شده که از اهورامزدا شکست می­خورند. سروش بزرگ­ترين دشمن ديوان مازندر است. او روز و شب با آنها مبارزه می­کند و ديوان از ترس او به تاريکی روی می­نهند (يسنا: 57. 17، 32؛ يشت: 11. 12- 13). در اين نمونه­ها ديوان مازندر در کنار اهريمن و ديو خشم جای می­گيرند. آنها موجوداتی مينوی و از ياوران اهريمن به ­شمار می­روند و سرنوشتی همانند او دارند.

در ونديداد برای مبارزه با ديوان مازندر که در کنار اهريمن، خشم و دروج از آنها ياد شده، از خواندن گاهان و نيايش­های دينی استفاده­­می­شود (9. 13؛ 10. 16). پرندة اشوزوشت (ašô-zušta) نيز با ناخن­های چيدة نيايش­شده، ديوان مازندر را از سر راه برمی­دارد (17. 9- 10).

در بندهشن (5.2) آشکارا از ديوان مازندر با عنوان روان­های ديوی (dēwīg waxš) نام برده­ شده که همسان با ديگر اهريمنان مينوی مانند ديوان، دروجان و جادوان در برابر روان­های ايزدی (yazadīg waxš) قرار­می­گيرند. در آغاز آفرينش اين ديوان مينوی با غرش سهمگين خود اهريمن را در تاختن به گيتی و نبرد با کيومرث ياری می­کنند (4.32). سروش هرشب سه بار به مردم سرمی­زند تا آنان را از آسيب ديوان مازندران نگاه دارد. اين ديوان پس از ناکامی و شکست­خوردن از سروش به تاريکی می­گريزند (26.52).

2) ديوان انسان­گونه

در گذر از يسنا به يشت­ها ساختار ديوان از حالت مينو به گيتی می­رسد. در اين ساختار، ديوان به جای قرارگرفتن در برابر ايزدان و ابزارهای مينوی همانند نيايش و... در برابر انسان­ها قرارمی­گيرند. ساختار حماسی نبرد در يشت­ها مقدماتی فراهم ساخته تا ديوان مازندر نيز از حالت مينو به گيتی برسند، هستی بيابند و به عنوان انسان­های غول­پيکر با ويژگی­هايی متفاوت از انسان­ها و به نام ديو شناخته­­شوند. به عنوان نمونه هوشنگ با نيايش­ها و پيشکش­های خود از سه ايزد آناهيتا، اندروای و اَرت می­خواهد که او را در از ميان برداشتن دو­سوم ديوان مازندر ياری رسانند و اين ايزدان او را کامياب می­کنند (يشت: 5. 22؛ 15. 8؛ 17. 25). هوشنگ به ياری فرّه، دو­سوم از ديوان مازندر را می­کشد و فروهر او به دليل پايداری در برابر ديوان برای مزديسنان درخور ستايش می­گردد (يشت: 19. 26؛ 13. 137).

اين تفکر حماسی که ديوان مينوی را به ديوانی انسان­گونه دگرگون می­کند، در متون پهلوی نيز گسترش می­يابد. در تبارشناسی انسان­ها در بندهشن ايرانيان فرزندان هوشنگ، مازندرانی­ها فـرزنـدان بـرادر هـوشنـگ و تازيان فرزندان برادر ديگر او، تاز، به­شمار می­روند (Bundahišn: 14.34).

در مينوی خرد (26. 20، 40) نيز به نبرد هوشنگ با ديوان مازندر اشاره ­شده­است. همچنين داستان مستقلی دربارة نبرد فريدون با مازندرانی­ها در کتاب نهم دينکرد آمده که به عنوان سرچشمة بنيادی داستان ديوان مازندران در شاهنامه مورد بررسی قرار ­می­گيرد2:

 

گزارش دينکــرد

 

در متون پهلوی اندک اشاره­هايی به ديوان مازندران شده که ادامة همان تفکرِ موجود در متـون اوستايی است؛ يعنـی آنها موجوداتی مينوی هستند که سروش آنها را می­زند و نابود می­کند يا موجوداتی انسان­گونه­اند که دوسوم آنها توسط پادشاهانی همچون هوشنگ، تهمورث و جمشيد از بين می­روند.

در کتاب نهم دينکرد، بخش بيست­ و يكم (Madan, 1911: 812.19-815.2؛ تفضلی، 1344: 81- 87؛ مزداپور، 1376: 636- 645)3، داستان مستقلی دربارة مازندرانی­ها و فريدون وجود دارد که می­توان آن را بنياد حماسی داستان ديوان مازندران در شاهنامه به شمار آورد. بنابر اين داستان پس از آنکه فـريدون پادشاهی ايران را از ضحاک می­ستاند و او را در دماوندکوه به بند می­کشد، مازندرانی­ها از نبود ضحاک بهره برده و به کشور خونيرس(= ايران) می­تازند. آنها در خونيرس اقامت گزيده و با حمله­های پياپی فريدون را از آنجا بيرون می­رانند. مازندراني­ها موجوداتی شگفت­انگيز با پيکری بزرگ هستند که دريای فراخکرت تا ميان ران يا ناف و در گودترين جاي­ها تا دهانشان می­رسد (Dēnkard: 9.21.18). 

.........................

....................

........................

دريافت

شخصيت ديوان مازندران در متون اوستايی شکل گرفته و در متون پهلوی گسترش می­يابد. در اين متون ديوان مازندران در دو دستة ديوان مينوی و انسان­گونه جای مي­گيرند. دستة نخست همراه با اهريمن و روان­های اهريمنی شناخته­می­شوند و دستة دوم موجوداتی هستی­پيکر با ويژگی­های انسانی هستند که در روی زمين و در برابرانسان­هاقرارمی­گيرند.

    داستان مستقل نبرد فريدون با مردم غول­پيکر در دينکرد سرچشمة بنيادی داستان ديوان مازندران در شاهنامه است. فريدون اين مردمان غول­پيکر را با نيروهای جادويی از بين می­برد. اين روايت با جايگزينی پهلوان به جای شاه به گزارش نخست کوش­نامه می­رسد و با شخصيت­های انسانیِ تنومند، سياه­پيکر و زشت­روی ادامه ­می­يابد. از سوی ديگر اين داستان در گذر از واسطه­های اسطوره­ای همانند نبرد نريمان و سام با ديوان مازندران در بهمن­نامه و شاهنامه و همچنين نبرد رستم با ديوان در رستم­نامة سغدی در ساختاری حماسی ـ اسطوره­ای به شاهنامه راه­ می­يابد.

    ديوان مازندران شاهنامه با داشتن جوهر اهريمنی و اساطيری، مينو و گيتی ديوی، هستی ثابت و پيکر شناخته­شده، نام، شناسه و ويژگی­های فردی، شخصيت مستقل می­پذيرند. ديو سپيد نمايندة برجستة اين ديوان با ويژگی­ها، الگوهای کرداری و پيکر اهريمنی در انديشه­های زردشتی، زروانی و مانوی آشکار می­گردد. او ديوی سياه­رنگ با سرِ شير است که کردارهای اهريمن يعني تاختن با نيروهای تاريکی و دزديدن و بلعيدن نور را انجام می­دهد و در پايان گيتیِ او به دست رستم نابود می­شود، اما روان او زنده می­ماند.

    با مرگ ديو سپيد، گزارش شاهنامه به الگوی داستانی­ دينکرد و گزارش نخست کوش­نامه بازمی­گردد و با مرگ شاه مازندران و انتخاب جانشينی برای او پايان می­پذيرد. داستان ديوان مازندران شاهنامه در گزارش دوم کوش­نامه اسطوره­زدايی شده و با شخصيت­های انسانی گزارش می­شود.



|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در شنبه بیست و سوم آذر 1392  |
 بازشناسي ¬افزوده¬داستانهاي شاهنامه در روايتهاي گوراني

ياهو

 

بازشناسي ­افزوده­داستانهاي شاهنامه

 در روايتهاي گوراني

 

 

نامه ایران باستان

مجله بین المللی مطالعات ایرانی

س11، ش21-22، 1390

 

آرش اكبري مفاخر

Mafakher2001@yahoo.com

 

 

 

چكيده

اين مقاله به بازشناسي افزوده­داستان­هاي شاهنامه؛ «داستان پيدايش آتش، رفتن رستم به دژ سپند و رفتن رستم به البرزكوه و آوردن كيقباد» ­در نزهت­نامة علايي، مجمل­التواريخ ، دستنويس ج4 و دستنويس م. او29 از گنجينة دستنويسهاي پهلوي و سنجش آنها با روايات بازمانده از زبان گوراني در قرن هشتم هجري مي­پردازد. روايت فارسي، فارسي زردشتي و گوراني از داستان پيدايش آتش در ساختار روايي و بنيادهاي اساطيري به­جز كاربرد واژگان همسان هستند، اما روايت گوراني به اساطير گاهاني، زرواني و بندهشي نزديكتر است. در روايت رفتن رستم به دژ سپند هستة اصلي داستان يكي است كه در روايت گوراني در يك مصرع آمده­است. در گزينة برخورد پهلوان با شاه، بنابر سرود گوراني، رستم نوذر بيدادگر را از تخت شاهي برمي­دارد و كيقباد دادگر را به جاي او به پادشاهي مي­نشاند. اين رفتار بازتابي از نقش پهلوان در  مجالس دوران اشكاني و اجراي تصميمات است كه با رفتار سام در برابر نوذر در ­شاهنامه تفاوت دارد. اين رفتار مي­تواند بازتابي از ديدگاه نويسندگان ­خداي­نامه­هاي موبدي دوران ساساني پس از دگرگوني روايت اشكاني باشد. همچنين در داستان رفتن رستم به البرزكوه و آوردن كيقباد، روايت گوراني برخلاف شاهنامه جايگاه كيقباد را كوه الوند همدان مي­داند. گزارش­هاي مجمل­التواريخ و نزهت­نامة علائي نيز اين مكان را تأييد مي­كنند. برپاية اين سنجشها مي­توان گفت: روايت­هاي گوراني رواياتي اصيل، يكدست، هماهنگ و بازتابي از دوران اشكاني هستند.

كليدواژه

شاهنامه، روايات الحاقي/ افزوده­داستان، گوراني، آتش، دژ سپند، كيقباد.

مقدمه

يكي از مشكلات برجسته در شناخت يك متن ادبي بازشناسي قطعات افزوده به متن كتاب است.  شاهنامة فردوسي يكي از اين متون است كه در گذر زمان از دستبرد ديگران مصون نمانده است. هرچند اين داستان­هاي افزوده نيز در جاي خود مي­توانند رواياتي اصيل با بنيادهاي اساطيري، حماسي، اجتماعي و ... باشند كه مورد توجه موبدان دورة ساساني يعني گردآورندگان خداي­نامه­ها قرار نگرفته­اند، اما به­دليل علاقة مردم به اين روايت­ها و تأثير در ناخودآگاه جمعي به دست شاعران ديگري غير از فردوسي سروده شده و كم­كم به متن شاهنامه افزوده و جزيي از سخن فردوسي پنداشته ­شده­اند.

    اين مقاله به بازشناسي سه داستان افزودة شاهنامه؛ «داستان پيدايش آتش، رفتن رستم به دژ سپند و رفتن رستم به البرزكوه و آوردن كيقباد» در روايات بازمانده از زبان گوراني[1] در دورة بارگه­بارگه و كلام 72 پير[2] كه در قرن هشتم سروده شده­اند، مي­پردازد.

    داستان پيدايش آتش از داستان­هاي شاهنامة فردوسي است. هرچند اين روايت در «دستنويس لنينگراد733، دستنويس قاهره 796، كنارة دستنويس لندن 675 و دستنويس 741»[3]، دستنويس حاشيه ظفرنامه807، دستنويس مركز دايره المعارف سده8 و كهن­ترين ترجمة بازماندة شاهنامه از بنداري[4] (624 ه.)، و برخي چاپهاي شاهنامه از جمله بروخيم[5]، مول[6] و مسكو[7] در درون متن آمده و سرودة فردوسي پنداشته شده، اما در چاپ خالقي[8] جزو قطعات الحاقي شاهنامه به شمار آمده­است. اين روايت در «دستنويس فلورانس 614، دستنويس لندن 675، دستنويس قاهره 741، دستنويس استانبول 903، دستنويس استانبول 891 »[9] نيست. در غررالسير و مجمل­التواريخ نيز وجود ندارد.  

    به­هرروي اگر اين داستان سرودة فردوسي نيز نباشد - كه نيست[10]- روايتي اصيل و داستاني با بن­مايه­هاي غني اساطيري و سرشار از راز و رمز است كه با ناخودآگاه آدمي و جريان آفرينش درپيوند است. در زبان فارسي نيز اين گزارش منسوب به فردوسي است و گويا در ساير آثار زبان فارسي كه با تاريخ اساطيري ايران و پادشاهي هوشنگ در پيوند است از اين داستان سخني به ميان نيامده­است. اما دو روايت ديگر از داستان پيدايش آتش به زبان فارسي زردشتي در دستنويس ج4 به همراه اشاره­اي در دستنويس م. او29 از گنجينة دستنويسهاي پهلوي و زبان گوراني در قرن هشتم از پيرقابيل سمرقندي (م. 756ه)[11] وجود دارد كه به پيدايش آتش و برگزاري جشن ويژة آن در زمان هوشنگ­شاه مي­پردازند. اين روايتها در زيرساخت داستاني با روايت منسوب به فردوسي هماهنگند اما در نوع نگرش اسطوره­اي و آييني تفاوتهايي با آن دارند.

     همچنين در سرودي ديگر به زبان گوراني از پيرفيروز هندي[12] در قرن هشتم به سه كردار برجستة رستم اشاره شده­است:

-        ويران­كردن دژ سپند

-        برداشتن نوذر از تخت شاهي

-        آوردن كيقباد از اروندكوه (= الوندكوه).

    آنچه در اين سرود گوراني توجه خواننده را به خود جلب مي­كند آن است كه رستم برخلاف روند كلي كردار خود در شاهنامه يعني تاج­بخشي، در كرداري ديگرگون نوذرشاه را از تخت شاهي برداشته و كيقباد را جانشين او مي­كند. علاوه بر اين در شاهنامه، متون پهلوي و اوستا به برداشتن نوذر از تخت شاهي توسط رستم يا شخصي ديگر اشاره­اي نشده­است و نكتة دوم اينكه دو كردار ذكرشدة ديگر در اين سرود گوراني جزو داستانهاي افزوده به شاهنامه است.

    داستانهاي رفتن رستم به دژ سپند و كشتن پيل سپيد به دست رستم در 182 بيت  در «دستنويس لندن 675، دستنويس لنينگراد 773، دستنويس قاهره 741، دستنويس قاهره 796»[13]، دستنويس مركز دايره المعارف سده8 و در چاپهاي بروخيم[14] و مول[15] در متن آمده­است، اما در چاپهاي مسكو[16] و خالقي[17] جزو داستانهاي الحاقي است كه در پايان پادشاهي منوچهر آمده­اند. اين دو داستان در «دستنويس فلورانس 614، دستنويس استانبول 731، دستنويس استانبول 803، دستنويس آكسفورد 852، دستنويس لندن 891،  دستنويس استانبول 891، دستنويس استانبول 903، دستنويس بي­تاريخ انستيتوي شرق­شناسي در كاما در بمبئي از سدة هشتم هجري، دستنويس كتابخانة دانشگاه استانبول و دستنويس بي­تاريخ لنينگراد از سدة نهم»[18] نيست و همچنين اين دو روايت در دستنويس حاشية ظفرنامه 807، ترجمة عربي بنداري از شاهنامه، غررالسير ثعالبي و مجمل­التواريخ وجود ندارند.

     داستان رفتن رستم به البرزكوه و آوردن كيقباد در 89 بيت در «دستنويس لندن 675، دستنويس لنينگراد 773، دستنويس قاهره 741، دستنويس قاهره 796»[19] و چاپهاي بروخيم[20]، مول[21] و مسكو[22] در متن آمده­است، اما در چاپ خالقي[23] جزو داستانهاي الحاقي است كه در پايان پادشاهي زوطهماسپ آمده­است. اين داستان در «دستنويس فلورانس 614،  دستنويس واتيكان 848،  دستنويس لندن 891،  دستنويس استانبول 903 و دستنويس بي­تاريخ انستيتوي شرق­شناسي كاما در بمبئي از سدة هشتم هجري»[24]، دستنويس حاشية ظفرنامه، دستنويس مركز دايره المعارف و همچنين در ترجمة عربي بنداري از شاهنامه و غررالسير ثعالبي وجود ندارد.

     در پاسخ به پيوند اين سه كردار رستم در سرود گوراني، مي­توان اين فرضيه را مطرح­كرد كه توالي روايتهاي سه­گانه در سپهر مكاني و زماني خاصي شكل گرفته كه با سپهر مكاني و زماني حاكم بر شاهنامة فردوسي و منابع آن تا خداي­نامه­هاي دوران ساساني متفاوت و نتيجة پردازش انديشة ديگري جز انديشة حاكم بر شاهنامه و منابع آن است. عدم حضور اين سه داستان در غررالسير ثعالبي نكتة گويايي در تأييد اين فرضيه است. روايت شهمردان در نزهت­نامة علائي[25] نيز روايت بينابين سرود گوراني و شاهنامة فردوسي است؛ زيرا شهمردان روايات افزودة شاهنامه را با يك نظم داستاني خاص و هماهنگ با سرود گوراني آورده­است، اما با يك اختلاف بنيادي؛ او نيز هماهنگ با شاهنامه روايت برداشتن نوذر از تخت شاهي را ندارد. تأكيد اين مقاله بر بررسي و تطبيق افزوده­داستانهاي شاهنامه در روايت­هاي فارسي و گوراني است. بدين منظور نخست متن سرودهاي گوراني همراه با آوانويسي و ترجمه آورده­مي­شود و سپس ساختار و بنيادهاي اساطيري روايت­هاي ذكرشده مورد بررسي و با روايت­هاي منسوب به فردوسي، شهمردان، مجمل­التواريخ و دستنويسهاي پهلوي مورد سنجش قرارمي­گيرد.

 

1) داستان پيدايش آتش

............................................

2) داستان كردارهاي نخستين رستم

...............................................

پس از بازشناسي افزوده­داستانهاي شاهنامه؛ «داستان پيدايش آتش، رفتن رستم به دژ سپند و رفتن رستم به البرزكوه و آوردن كيقباد» در روايتهاي گوراني سروده­شده در سدة هشتم هجري و سنجش اين روايات با ­ نزهت­نامة علايي و مجمل­التواريخ و همچنين دستنويس­هاي پهلوي ج4 و م. او29 مي­توان گفت:

    روايت گوراني پيدايش آتش در گزينه­هاي اساطيري و زيرساختهاي داستاني با روايت منسوب به فردوسي و دستنويس ج4 همسان است، اما در گزينه­هاي كردار نماد اهريمن در آميختن دود به آتش، پيوستگي شعلة آتش و باد شمال با هستي نماد اهريمن و بازتاب آن در جريان آفرينش نور و همساني با امشاسپند بهمن (پيوند با مرگ، پيك ويژة خداوندي و نزديكترين فرشته به او)، روايت گوراني نسبت به ديگر روايتهاي نامبرده به آموزه­هاي گاهاني و اساطير زرواني و بندهشي بسيار نزديكتر است.

    داستان رستم و نوذر در روايت گوراني احتمالا˝ ساخته و پرداخته دوران اشكاني و بازتابي از تأثير و نفوذ مجلس مهستان و خردمندان و مغان در نشاندن و برداشتن شاه و همچنين نقش كرداري پهلوان در اجراي اين تصميم است. در متن گوراني رستم، نوذر بيدادگر را از تخت شاهي برمي­دارد و كيقباد دادگر را بر جاي او به پادشاهي مي­نشاند. اين روند يعني نقش نظارتي بزرگان و حضور پهلوان در انجام تصميمات آنان در شاهنامه دگرگون مي­گردد؛ سام در برخورد با بزرگان وارد ميدان شده و بر ماندگاري شخص شاه پافشاري مي­كند تا داوري و واكنش در برابر كردارهاي او. اين نكته بازتابي از دوران ساساني است كه توسط نويسندگان خداي­نامه­­هاي موبدي (كه بر نقش شاه تكيه داشته­اند) وارد خداي­نامه­ها شده و به شاهنامه انتقال يافته­است. بازسازي چهرة نوذر و افزودن نام او در كنار اغريرث و سياوش برخلاف يشتها نمونه­اي از اين تلاش موبدي دوران ساساني است. روايت شهمردان نيز نكتة بنيادي روايت گوراني يعني برداشتن نوذر از تخت شاهي را ندارد.

    روايت گوراني رفتن رستم به اروندكوه و آوردن كيقباد در دو بيت آمده، اما ساختهاي اصلي و هسته­هاي داستاني روايت منسوب به فردوسي و شهمردان را در خود دارد. مهمترين اختلاف روايت گوراني با شاهنامه دربارة محل زندگي كيقباد است. البته نزهت­نامه و مجمل­التواريخ نيز گزينة اروندكوه را تأييد مي­كنند. همچنين به پيروي از روايت اساطير گوراني و گزارشهاي جغرافي­نگاران و توصيفات شاهنامه مي­توان جايگاه به آسمان ­رفتن كيخسرو را نيز در كوه الوند همدان دانست.

    به­هرروي روايتهاي گوراني بررسي­شده:

    از ديدگاه داستاني، رواياتي اصيل، يكدست و هماهنگند.

    از ديدگاه اسطوره­شناسي، بنيادهايي از آموزه­هاي گاهاني و اساطير زرواني و بندهشي را در خود دارند.

    از ديدگاه زمان­شناسي، بازتاب انديشه­هاي دوران اشكاني در آنها ديده­مي­شود.

    از ديدگاه مكان­شناسي، جايگاهِ نخستينِ روي­دادنِ داستان را كه بعدها دگرگون شده، معرفي مي­كنند.



كتابنامه

- آموزگار، ژاله- تفضلي، احمد، 1386: کتاب پنجم دينکرد، تهران: معين.

- البنداري، الفتح بن علي، 1970: الشاهنامه، تصحيح عبدالوهاب عزام، تهران.

..........................................

..........................................



[1] زبان گوراني از گروه شمال غربي زبان­هاي ايراني(پارتي)(بلو، 1383: 2/ 544، 555) است. زبان گوراني از نظر ساختار واجي همانند زبان پارتي باستان است و امروزه در مناطق كرمانشاه، اورامان و كرانه­هاي مرزي ايران و عراق رواج دارد(Mackenzie, 2005: 401-403). اين زبان داراي ادبياتي غني و گسترده از سده­هاي نخستين هجري تا به امروز است(Minorsky, 1943: 89-103 ؛ صفي­زاده، 1375: 20-22) كه از آن جمله مي­توان به نمونه­هاي زير اشاره كرد:

            - دورة بهلول (سدة دوم و سوم هجري)(Mokri, 1974؛ صفي­زاده، 1363؛ گنجينة ياري: 54-57)

- ديوان گوره/ نامة سرانجام (سدة هفتم و هشتم هجري)(Mokri, 1977؛ صفي­زاده، 1375؛ حسيني، 1382)

- بيژن و منيجه (احتمالا˝سدة دوازدهم هجري)(Mokri, 1966؛ گوراني، 1383)

- جواهرپوش (احتمالا˝سدة دوازدهم هجري)(گوراني، 1383)

- شيرين و فرهاد (سدة دوازدهم هجري)(كندوله­اي، 1373)

[2]  حسيني، 1382: 238-280؛ صفي­زاده، 1375: 45-91.

[3]  شاهنامه: يكم/ 30/ پانوشت 12.

[4] البنداري، 1970: 17-18؛ ترجمه فارسي: 6-7.

[5] بروخيم: 1/ 18-19/ 15-34.  

[6] مول: 1/ 19-20/ 14-34.

[7] مسكو: 1/ 33-34/ 9-23.

[8] خالقي: يكم/ 30/ 1-21.

[9] خالقي مطلق، 1382: 144.

[10]  قريب، 1356: 170-186؛ خالقي­مطلق، 1388: 142-145.

[11] نك، صفي­زاده، 1376: 162.

[12] نك، صفي­زاده، 1376: 171.

[13]  شاهنامه: يكم/ 275/ پانوشت 17.

[14]  بروخيم: 1/ 231-240/ 1815-1992.

[15]  مول: 1/ 182-189/ 1815-1992.

[16] مسكو: 1/ 264-272/ 1-177.

[17]  خالقي: يكم/ 275-281/ 1-182.

[18]  خالقي­مطلق، 1388: 154.

[19]  شاهنامه: يكم/ 339/ پانوشت 4.

[20] بروخيم: 1/ 290-297/ 156-273.

[21] مول: 1/ 227-232/ 157-273.

[22] مسكو: 2/ 56-61/ 112-206.

[23] خالقي: يكم/ 339-341/ 1-89.

[24]  خالقي­مطلق، 1388: 171.

[25] ابي­الخير، 1362: 319-340. 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در جمعه چهاردهم تیر 1392  |
 اهریمن

چاپ دوم


درآمدی بر 

اهریمن شناسی ایرانی


تهران: نشر ترفند

اردیبهشت 1392


|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392  |
 بپیچید و برداشت خود از سرش


دکتر آرش اکبری­مفاخر


فصلنامه پاژ، سال اول، شماره اول، بهار 1387، صص133-142

 

بپيچيـد و برداشت خُود از سرش


 

چکيده

يکی از مشکلات واژگانی و معنايی شاهنامه مصراع «بپيچيد و برداشت خود از سرش» می­باشد.  اين مصراع به دو گونة متناقض معنا شده­است. با بررسی نمونه­های همسان نبرد گردآفريد و سهراب در شاهنامه؛ افراسياب و نوذر، پيلسم و گستهم و بيژن و تژاو و همچنين بررسی ساختار واژگانی و دستوری مصراع «بزد دست و برداشت خود از سرش» از شهريارنامه، به اين دريافت قطعی می­رسيم که معنای درست اين مصراع از شاهنامه اين­گونه است: «سهراب پيچيد و کلاه­خود را به نشانة پيروزی از سر گردآفريد برداشت». معنای اين مصراع بازتابی برجسته از تربيت فرهنگی و عزت نفس يک دختر ايرانی را نشان می­دهد.

کليدواژه

گردآفريد، سهراب، کلاه، کلاه­خود، تاج، برداشت خود از سرش.

 

در داستان رستم و سهراب پس از آنکه سهراب به دژ سپيد می­رسد، هجير در نبرد با او شکست می­خورد و به اسارت سهراب درمی­آيد. گردآفريد، دختر گژدهم، زره سواران جنگی پوشيده، گيسوی خود را در زير زره پنهان می­کند. او ترگ رومی بر سر می­نهد و به ميدان نبرد با سهراب می­رود. گردآفريد با سهراب می­جنگد، اما زمانی که ديگر تاب جنگيدن با سهراب را ندارد، می­گريزد. سهراب نيز به تاخت او را دنبال می­کند:

سپهبـــد  عنان  اژدها  را  سپـرد                    به خشم از جهان روشنايي ببــرد

چو آمد خروشـان به تنگ اندرش                   بپيچيـد و برداشت خود از سرش

رها  شد ز بنــــــد زره  موی او                   درفشان چو خورشيد شد روی او

(شاهنامه: 2/133/204-206)[1]

پس از برداشته­شدن کلاه­خود از سر گردآفريد، او باز هم می­گريزد، تا اينکه سهراب او را با کمند گرفتار می­کند.

    يکی از مشکلات واژگانی و معنايی شاهنامه در مصراع «بپيچيـد و برداشت خود از سرش» می­باشد. اين مصراع نقش مهمی در اين بخش از داستان رستم و سهراب و نيز شاهنامه دارد، به­گونه­ای که معنی آن بيانگر نحوة تربيت فرهنگی و عزت نفس يک دختر ايرانی است. شايسته آن است که در معنای اين مصراع از ديدگاه واژگانی، دستوری، معنايي و نيز آيين جنگاوری از ساير بخش­های شاهنامه بهره گيريم تا معنای درست اين مصراع را به حقيقت ­دريابيم.

   شاهنامه شناسان از گذشته تا امروز به دو صورت اين مصراع را معنی کرده­اند:

الف) گردآفريد کلاه­خود را از سر خويش برمی­دارد.

    بنداری مترجم شاهنامه به عربی(620-621 ه.) اين مصرع را به شکل زير ترجمه نموده­است:

«فولّت هاربه من بين يديه فرکض سهراب فی أثرها. فلمّا قرب منها ألقت البيضه عن رأسها فانسدلت قرونها و بان وجهها مستنيرا کالشّمس...»(الشاهنامه: 1/ 134): «... سهراب از پی او بتاخت. چون نزديک شد دختر کلاه­خود از سر بيفکند و گيسوانش آشکار گرديد و چهره­اش که چون خورشيد می­درخشيد، عيان شد»(آيتی، 1380: 102).

    مينوی با استناد به ترجمة بنداری می­نويسند:

«بنداری «ألقت البيضه عن رأسها» دارد و بنابراين «بجنبيد و برداشت خود از سرش» را به اين معنی فهميده که خود گردآفريد سر و موی خويش را برهنه کرده­است تا سهراب بداند که او مرد نيست و همين درست است»(مينوی، 1352: 15).

     ياحقّی نيز با توجه به ترجمة بنداری آورده است:

«فاعل «بجنبيد و برداشت» چنانکه بنداری مشخص کرده، خود گردآفريد است. برای آن اين کار را کرد تا سهراب متوجه شود که او زن است و از تلاش بی­حدّ خود برای دستگيری او شرمسار گردد»(ياحقی، 1368: 94).

     رستگار فسايي بيت را اين­گونه معنی کرده­است:

«... وقتی با خروش و ناورد و ويله­کنان به گردآفريد نزديک شد، گردآفريد بر زين جنبيد و کلاه­خود را از سر خويش برداشت تا سهراب بفهمد که با زنی در حال پيکار است و بدين وسيله از اسير کردن او و ادامة جنگ با وی منصرف شود»(رستگار فسايی، 1373: 126).

    کزازی نيز اين معنی را آورده و دلايل خود را اين­گونه بيان نموده­است:

«گردآفريد که می­داند تاب هماوردی با سهراب را ندارد، خُود از سر برمی­گيرد؛ بدين­سان، گيسوان انبوهش از بند زره رها می­شود و روی رخشانش آشکار. ... سنجيده و بآيين آن است که گردآفريد، خود، خُود از سر برگرفته­باشد؛ زيرا رسم و راهی در جنگاوری نبوده­است که پهلوان خُود از سر هماورد خويش برگيرد؛ جنگاوران با نيزه هماورد را از زين برمی­گرفته­اند و بر خاک درمی­افکنده­اند، يا با گرز بر تارک و خُود وی فرومی­کوفته­اند. پس چرا می­بايد سهراب، به شيوه­ای ديگرسان و نابهنجار، خود از سر هماورد برگرفته­باشد؟»(کزازی، 1381: 2/ 581-582).

 

ب) سهراب کلاه­خود از سر گردآفريد بر می­دارد.

    انوری و شعار با آوردن اين معنی، برای تأييد سخن خود ابياتی را از شاهنامة چاپ دبيرسياقی می­آورند. البـته اين ابيات در چاپ­های مول، مسکو و خالقی نيامده­است.

«چون سهراب نزد گردآفريد رسيد، کلاه­خود او را از سرش برداشت. ... گويا مرسوم اين بوده­است که برای تحقير طرف مغلوب، کلاه او را از سرش برمی­داشته­اند، چنانکه در جنگ رستم با افراسياب آمده­است(شاهنامه، چاپ دبيرسياقی: 1/ 269/ 89-90):

تهـمتـن  فروکــرد چنـگ  دراز           ربـود از سرش تـاج آن سرفـراز

به يک دست رستم کمر مانده­بود           به دست دگر تاجش از سر ربود

(انوریـ شعار، 1379: 100)

    جوينی با تأييد گفتة انوری و شاهد شعريش، دلايل خود را بيان می­کند:

«- رسم بر آن بوده که برای تحقير طرف مبارزه، کلاه از سرش برمی­داشتند تا شرمگين گردد.

- ديگر آنکه مرجع ضمير در «بپيچيد» و «برداشت» بايد سهراب باشد که فاصلة دو فعل به وی نزديک­تر است، نه آن دختر.

- سوم آنکه «پيچيدن» که به معنی از سويي به سوی ديگر شدن و حرکت دادن خود است، مربوط به کسی می­شود که می­خواهد کلاه از سر ديگری بردارد و آن سهراب است نه گردآفريد، زيرا وی نيازی به جنبيدن و تکان دادن خود از طرفی به طرف ديگر نبوده­است»(جوينی، 1382: 129-130).

   خالقی مطلق با توجه به فعل «پيچيدن» و نهاد آن، سهراب/ گردآفريد، هردو معنی را آورده­است:

«- چون سهراب به گردآفريد سخت نزديک شد، خم شد و ترگ گردآفريد را از سرش برداشت.

 - چون سهراب به گردآفريد سخت نزديک شد، گردآفريد خود را خم کرد يا عقب کشيد و ترگ خود را از سر برداشت».(خالقی­مطلق، 1380: 1، 505).

    وی برداشت نخستين را محتمل­تر می­داند، اما در ادامه می­نويسد که معنای ابيات پس از اين مصراع، برداشت دوم را تأييد می­کند.

  

پس از بررسی پيشينة پژوهش و ديدگاه شاهنامه­شناسان، شايسته است که برای دريافت معنای درست و حقيقی اين مصراع نگاهی به متن شاهنامه بيندازيم و موارد همسان با اين نبرد را از آن استخراج کنيم:

 

1) در پادشاهی نوذر پس از شکست ايران ، نوذر می­گريزد. پس از آنکه افراسياب از فرار او آگاه می­شود:

سپاه  انجمن کرد و پويان برفت            دمان از پس او همی­تاخت تفت

چو تنـگ انـدر آمـد بـر شهـريار          همـش تاختـن ديد و هم  کارزار

بدانسـان که آمد همی جست راه           که يـا سـر بـرد يـا بـرآرد کـلاه

(1/306/ 316-318)

پس از يک شب تعقيب و گريز، سرانجام نوذر به دست افراسياب گرفتار  و کشته­می­شود.

    اين ابيات که در آن­ها تصويری همسان با نبرد گردآفريد و سهراب ارايه شده، نشان می­دهد که برای افراسياب بريدن و بردن سر نوذر با ربودن کلاه او ارزشی هم­سنگ دارد و نشانی از پهلوانی و پيروزی بر هماورد است.

   کلاه­ربودن در جنگ به صورت مثل، به معنی به پيروزی دست يافتن هم به کار رفته­است:

زمانی که اسفنديار به رويين دز می­رود و با خواهرانش ديدار می­کند. آنها را از ميدان نبرد دور می­کند و می­گويد:

مبـــاشيد  با من  بدين  رزمگــاه                   اگر سر دهم، گر ستانم کلاه

(5/ 272/ 645)

    ربوده­شدن کلاه از سر، نيز نشان بی­ارجی و از دست دادن شکوه و بزرگی است:

در نبرد نخست رستم و سهراب هنگامی که رستم از دست سهراب جان به در می­برد، به سوی آب روان می­رود و به نيايش جهان­آفرين می­پردازد:

همی­خواست  پيروزی  و  دستـگاه        نبود آگه از بخش خورشيــد و ماه

که چون رفت­خواهد سپهر از برش         بخواهـــد ربودن  کلاه  از  سرش

(2/ 184/ 839-840)

در بيت دوم فلک به انسانی مانند شده که در بالای سر رستم حرکت می­کند و می­خواهد کلاه بزرگی و شکوه را با کشتن فرزند از سر او ­بربايد.

 

2) در داستان رزم پيلسم با ايرانيان، گستهم وارد ميدان جنگ با اين پهلوان تورانی می­شود و با نيزه به او حمله می­کند:

يل نامــــور، ترک پيـــــروزگر          بديــــد آنک نيزه  نبد  کارگر

يـکی تيـغ زد بر سـر تـرگ اوی          ربودش ز سر ترگ مانند گـوی

...برهنه سرش نيزه بشکسته خوار          فـرومـانـده بيـچاره در کـارزار

(2/111/17- 18، 21).

 

3) تژاو، پهلوانی تورانی و داماد افراسياب، تاجی دارد که افراسياب به او بخشيده­است. کيخسرو برای ربودن تاج از سر او هديه­های فراوانی در نظر می­گيرد:

که  تاج  تـــژاو آورد  پيش  من          وگر پيش  اين   نامـــدار انجمن

که  افراسيابش  به سر  بر نهـــاد                    ورا خواند بيــدار و روشن روان

(3/ 14/ 185-186)

    بيژن برای نبرد با تژاو و ربودن تاج او پای در ميدان می­نهد. پس از شکست سپاهيان تورانی، تژاو تنها می­ماند و:

همی­شد  گريزان  تـــژاو  دليـــر                   پسش  بيژن  نامبــــــردار  شير

خروشان و جوشان و نيزه به دست        تو گفتی که غرّنده­شيری­ست مست

             ... بيـفگنـد  نيـزه  بيـازيـد  چنـگ       چو بر کوه بر غــرم  تـازد  پلنـگ

بدان سان که شاهين ربايــد چکاو                   ربـود آن گـرانمـــايه  تاج  تـژاو

(3/69/683-684، 687-688)

    تژاو پس از ربوده­شدن تاجش به دست بيژن، می­گريزد ـ­ همانند گردآفريدـ  بيژن نيز در پی او می­تازد، اما تژاو- برخلاف گردآفريد که در حال فرار در کمند سهراب گرفتار می­شود- به نزد افراسياب می­رسد و از دست بيژن جان به درمی­برد.

 

4) در شهريارنامه پس از آنکه گشتاسپ ارهنگ­ديو را از ميان برمی­دارد، ناشناس روی به سيستان می­نهد. او در نزديکی سيستان به کوهساری می­رسد و در آنجا دو مرد دلاور را می­بيند. يکی از آن دو سوار جاماسپ و ديگری بانوی لهراسپ­شاه، مادرگشتاسپ، است که لباس مردانه پوشيده و کلاه بر سر نهاده­است. جاماسپ به سوی گشتاسپ می­تازد. گشتاسپ کمربند او را گرفته، از زين برمی­دارد و به زمين می­زند. سپس دست­های او را بسته و به اسارت خويش در می­آورد.

    هنگامی که بانوی لهراسپ، جاماسپ را با دستهای بسته می­بيند، به سوی گشتاسپ تاخته و گرزی بر سرش می­کوبد. گشتاسپ:

فرو شد ز بر  شاهزاده  چه تيــر           بيازيد چنگ و گرفتش چو شيـــر

بـرآوردش از جا و بنـهاد پسـت          دو دست از قـفا مادرش را ببست

پس از اسيرشدن، جاماسپ به زبان پهلوی به بانوی لهراسپ می­گويد:

به پهلو زبان گفت جامـاسپ راد           به بانـوی لهـراسپ کـای ماهـزاد

چنـان کن کت از سر نيفـتد کلاه           رخت بيند اين ترک پرخاشـخواه

بدانـد  که  بانـوی  ايـران  تويی           که زين­گونه در رزم شيران تويي

تو را پيـش ارجاسپ شـاه  آورد           سـر مـا بـه خـاک  سيـاه  آورد

چو بشنيد گشتاسپ آن گفتگوی            دلش­گشت تند و برافروخت­روی

بدانست­ کان مرد جاماسپ است           که فـرزانه دستـور لهراسپ است

سـوار دگـر هست خود مادرش            بزد دست و برداشت ­خود ازسرش

(شهريارنامه: 203- 204)

    در اين بخش از شهريارنامه که تصويری از نبرد هجير، گردآفريد و سهراب تکرار شده، مصراع «بزد دست و برداشت ­خود ازسرش» دقيقا" از نظر واژگانی، ساختار دستوری و معنايي، همان مصراع «بپيچيـد و برداشت خود از سرش» می­باشد. با وجود اين مصراع در شهريارنامه ترديدی در شناخت نهاد جمله و معنای آن باقی نمی­ماند. اين مصراع گواهی دقيق و محکم برای شناخت درست ساختار و معنای مصراع شاهنامه است.

    با توجه به اين نمونه و بررسی نمونه­های همسان ديگر در شاهنامه به اين دريافت می­رسيم که: ربودن کلاه/ کلاه­خود/ تاج از سر هماورد، به ويژه هماوردِ در حال گريز، يکی از آيين­های جنگی بوده­ و ارزشی همسان با بريدن سر او دارد. ربودن کلاه/ کلاه­خود/ تاج، نشانة پيروزی بر هماورد و از دست دادن آن، نشان بی­ارجی و از بين رفتن شکوه و بزرگی فرد است.

    بنابراين با قطعيت می­توان گفت:

معنای درست مصراع «بپيچيـد و برداشت خود از سرش» اينگونه است: سهراب پيچيد و کلاه­خود را به نشانة پيروزی از سر گردآفريد برداشت.

 

 

 

 

کتاب­نامه

- انوری، حسن- شعار، جعفر، 1380: غمنامة رستم و سهراب، انتخاب و شرح، تهران: قطره.

- بنداري اصفهاني، فتح بن علي،1380: شاهنامه فردوسي تحرير عربي، ترجمة عبدالمحمد آيتي، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، چ اول.

- البنداری، الفتح بن علی، 1970: الشاهنامه، به کوشش عبدالوهاب عزام، تهران.

- جوينی، عزيزالله، 1382: رستم و سهراب، تصحيح و توضيح، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

- خالقي مطلق، جلال،1380: يادداشت­های شاهنامه، بخش يکم، نيويورک.

- رستگار فسايی، منصور ، 1373: حماسة رستم و سهراب، شرح و توضيح، تهران: جامی.

- فردوسي، ابوالقاسم، 1366: شاهنامه، ج1؛ 1370: ج2؛ 1371: ج3؛ 1373: ج4؛ 1375: ج5؛ 1384: ج6، به کوشش جلال خالقی مطلق، نيويورک و کاليفرنيا، چ اوّل.

- ــــــــــــــــ، 1374: شاهنامه، چاپ مسکو، سعيد حميديان، تهران: دفتر نشر داد، چ اوّل.

- ـــــــــــــــ، 1376: شاهنامه، چاپ ژول مول، تهران: شرکت سهامی کتاب­های جيبی، چ پنجم.

- مينوی، مجتبی، 1352: داستان رستم و سهراب از شاهنامه، تصحيح و توضيح، تهران: انتشارات بنياد شاهنامة فردوسی.

- کزازی، ميرجلال­الدّين، 1384: نامة باستان، ج2، ويرايش و گزارش، تهران: سمت، چ اوّل.

- ياحقّی، محمّدجعفر، 1368: سوکنامة سهراب، تهران: توس، چ اوّل.

 

- Wollf, F. 1965; Glossar zu Firdosis Schahname, Berlin,

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



1. ابيات براساس شاهنامه چاپ جلال خالقی مطلق می­باشد.

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در پنجشنبه دهم اسفند 1391  |
 آرش و جشن تیرگان

ياهو

 دفتر دوم فردوسی‌پژوهی

به کوشش و ویرایش: یاسر موحدفرد/ با همکاری: خانه‌کتاب و بنیاد فردوسی
ناشر: خانه‌کتاب؛ تهران/ نوبت چاپ: اول- 1390
تعداد صفحه: 703/ شمارگان: 1500 نسخه/ قیمت: 145000ریال


 

آرش و جشن تيرگان در نگاه موبدان

 

آرش اكبري مفاخر


 

 

چكيده

اين مقاله با شيوة توصيف متني، چگونگي زدودن نام آرش كمانگير از جشن تيرگان را مورد بررسي قرار مي­دهد. كهن­ترين اشاره به آرش در تيريشت اوستا آمده و جشن تيرگان، يكي از جشن­هاي باران در ايران، به وي نسبت داده­ شده­است. موبدان و دبيران زردشتي در گذر از ادبيات اوستايي به پهلوي و فارسي زردشتي، به دو شيوه با شخصيت آرش برخورد كرده­اند: گروه نخست نام آرش را ذكر و از او به نيكي ياد كرده­اند كه تنها دو اشاره در رسالة ماه­فروردين روز خرداد و ديباچة شاهنامة ابومنصوري از آن بر جاي مانده­است. گروه ديگر مترجمان اين رساله و استفاده­كنندگان از شاهنامة ابومنصوري يا منابع اصلي آن در دستنويس­هاي پهلوي و متون فارسي زردشتي بوده­اند كه نام آرش را از جشن تيرگان زدوده و زو پسر تهماسپ را جايگزين وي كرده­اند. برخورد فردوسي با نام آرش در شاهنامه نيز با انديشة اين گروه همسان است.

كليدواژه

تيرگان، آرش، زو، دستنويس­هاي پهلوي، متون فارسي زردشتي، شاهنامه.

 

مقــــدمه

داستان تير(تيشتر/ تشتر)، ايزد باران، كه در نبردي حماسي بر اپوش، ديو خشك­سالي، پيروز مي­شود و پس از آن باران­هاي تند اهورايي شروع به باريدن مي­كند، در تيريشت اوستا آمده­است. يكي از ويژگي­هاي باارزش تيريشت، اشاره به داستان تيراندازي آرش كمانگير و  بيان پيوند سه­گانة «ايزد تير، باران و آرش» است: 

........................................

.....................................................

دريافت

آرش كمانگير از مردمي­ترين چهره­هاي اساطير و حماسه­هاي ايراني است كه از آغاز ادبيات ايراني مورد توجه مردم ايران بوده­است، اما بسياري از موبدان و دبيران زردشتي از سر بي­مهري با آرش كمانگير برخورد كرده­ و نام و داستان او را از اساطير و حماسه­هاي ايراني زدوده­اند. با بررسي توصيفي متون ايراني مي­توان برخورد موبدان و دبيران زردشتي با آرش كمانگير را در دو دستة كلي تقسيم­بندي كرد:

1) گروهي كه از آرش كمانگير به نيكي ياد كرده و داستان او را بيان نموده­اند:

          - روايت تيريشت اوستا

          - روايت رسالة ماه­فروردين روز خرداد

          - روايت ديباچة شاهنامة ابومنصوري

2) گروهي كه نام آرش كمانگير را از داستان­ها و روايت­هاي ايراني زدوده­اند:

2-1) افرادي كه نام آرش را در ترجمة­هاي فارسي زردشتي رسالة ماه­فروردين روز خرداد حذف كرده­اند:

          - ترجمة منثور از روايت كامه بهره در روايات داراب هرمزديار

          - ترجمة منظوم انوشيروان پسر مرزبان در كتاب وصف امشاسفندان

2-2) آفرادي كه در عين آشنايي با آرش و آوردن نام او در آثار خود، داستان آرش را به زو پسر تهماسپ نسبت داده­اند:

- روايت جاماسپ­نامة فارسي زردشتي

- [روايت فردوسي در شاهنامه]

2-2) افرادي كه نام آرش را از داستان تيراندازي و گزارش جشن تيرگان حذف كرده­اند:

- روايت دستنويس پهلوي ج4

2-4) افرادي كه داستان تيراندازي آرش و جشن تيرگان را به نام زو پسر تهماسپ گزارش كرده­اند:

- روايت دستنويس پهلوي م. او29

- روايت فارسي زردشتي در روايات فارسي هرمزديار فرامرز.

.......................................

..................................................

Arash and Tirgan celebration

in Zoroastrian priest view

 

 

 

Arash Akbari Mafakher Ph. D.


Abstract

This article in a descriptive way study on how name of Arash Kamangir has been removed . The oldest point to Arash is in Tirisht and Tirgan celebration, one of the rain celebration in Iran, that attribute to him. Zoroastrian priest ( Mobedan) and secretaries ( Dabiran ) of Zoroastrian in two ways encounter with Arash personality in moving from Avestan literature to Pahlavi and persian texts of Zoroastrian : first group mention to his name as a good person and there are just two notices in a pamphlet of  Mahe Farvardin Rooze Khordad and in the preface of Shahnamye Abou Mansouri that remained today. The other group is the translators of the pamphlet and  users of Shahnameye Abou Mansouri or the original sources in manuscripts of Pahlavi and Persian texts of Zoroastrian that removed Arash ’ s name fram Tirgan celebration and replace it with Zou the name of Tahmasp son instead . Fedowsi encounter with Arash ’s name like this group.

Keywords :

Tirgan, Arash , Zou , Pahlavi , Manuscripts , Persian texts of Zoroastrian , Shahname

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391  |
 اهریمن شناسی
 

معرفی کتاب

 

درآمدی بر

 

اهریمن شناسی ایرانی

 

 

نامه ایران باستان

 

مجله بین المللی مطالعات ایرانی

 

 

شماره ۱۹-۲۰

 

۱۳۸۹

 

|+| نوشته شده توسط آرش اکبری مفاخر در جمعه بیست و ششم خرداد 1391  |
 
 
بالا